معانی کلمه : اره
لغت نامه دهخدا
اره . [ اِ رَ ] (ع اِ) آتش یا آتشدان یا برافروختگی آتش یا شدت آن . (منتهی الارب ). آتشکده . || گوشت خشک . (منتهی الارب ). گوشت خشک کرده شده به آفتاب . || گوشت اندک بریان کرده . || گوشت که در سرکه یک جوش داده در سفر همراه برند. (منتهی الارب ). ج ، اِرون (مهذب الاسماء) (منتهی الارب )، اِرات . (تاج العروس ).
فرهنگ عمید
وسیله ای با تیغۀ نازک فلزی دندانه دار و دستۀ چوبی یا فلزی که برای بریدن چوب، فلزات، و مانندِ آن به کار می رود.
فرهنگ معین
زبان (اَ رُِ. زَ) (ص مر.) 1 - تیززبان ، زبان - دراز. 2 - بهتان گوی .
(اَ رِّ) (اِ.) ابزاری است برای بریدن چوب یا فلز که از آهن و به شکل تیغة بلند و باریک و دندانه دار و تیز ساخته شده است . ؛ ~دادن و تیشه گرفتن کنایه از: بگومگو کردن ، کلنجار رفتن .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش مازنی
اره نجاری
حرف تصدیق – آری – بلی
( آره ) /aare/ آری بلی
/are/ حرف تصدیق – آری – بلی & اره نجاری
/are/ حرف تصدیق – آری – بلی & اره نجاری
مترادف و متضاد
saw (اسم)
ضرب المثل، امثال و حکم، مثال، اره، لغت یا جمله ضرب المثل، هراسبابی شبیه اره، منشار
