معانی کلمه : ارض
لغت نامه دهخدا
ارض . [ اَ رَض ض ] (ع ص ) نشسته که از جای نجنبد. (منتهی الأرب ).
ارض . [ اَ رَ ] (ع اِ) خوره . واحد آن : ارضة. (مهذب الاسماء). موریانه . ریونجه .
فرهنگ عمید
زمین.
〈 ارض اقدس: [قدیمی، مجاز] شهر مشهد. Δ به مناسبت وجود آرامگاه علیبن موسیالرضا.
〈 ارض موعود: [مجاز] سرزمین کنعان؛ فلسطین. Δ به مناسبت اینکه حضرت موسی به بنیاسرائیل وعدۀ بازگشت به آنجا را داده بود.
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] (اِ. ) زمین .
فرهنگ فارسی
( آرض ) سزاوارتر شایسته تر
زمین کره زمین
( اسم ) ۱ - زمین . ۲ - خاک غبرا . جمع :اراضی ارضین . یا ارض اقدس . یا ارض موعود .
نشسته که از جای نجنبد
زمین کره زمین
( اسم ) ۱ - زمین . ۲ - خاک غبرا . جمع :اراضی ارضین . یا ارض اقدس . یا ارض موعود .
نشسته که از جای نجنبد
مترادف و متضاد
بر، خاک، زمین
سرزمین، قلمرو، کشور، ملک، ناحیه
۱. بر، خاک، زمین
۲. سرزمین، قلمرو، کشور، ملک، ناحیه ≠ بحر، سما
