معانی کلمه : ارد
لغت نامه دهخدا
ارد. [ اَ رَدد ] (ع ن تف ) نافعتر. (آنندراج ).
ارد. [ اُ ] (اِ) مانند و نظیر و شبه . (جهانگیری ) (برهان قاطع) (شعوری ).
ارد. [ اَ ] (اِخ ) یکی از قرای فوشنج است . (معجم البلدان ) (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
= 〈 ارد دادن
〈 ارد دادن: (مصدر لازم) [عامیانه]
۱. دستور دادن؛ امر کردن؛ فرمان دادن.
۲. سفارش غذا دادن.
روز بیستوپنجم از هر ماه خورشیدی: ◻︎ اردروز است فرخ و میمون / با همه لهو و خرمی مقرون (مسعودسعد: ۵۵۰)، ◻︎ سرآمد کنون قصهٴ یزدگرد / به ماه سپندارمذ روز ارد (فردوسی: ۸/۴۸۸).
فرهنگ معین
(اُ رْ) [ انگ . ] (اِ.) فرمان ، دستور ؛ ~ کسی را خواندن به حرف کسی اهمیت دادن ، فرمان کسی را انجام دادن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
(گبری، گنابادی) اُرْد؛ جنگجو طلبیدن، مبارز طلبیدن، مهلت دهی. || اَرِدْ؛ بیاورَد، پس دهد. || اَرْد؛ فرمانده اردو، سرلشکر، رئیس جنگجویان. || اِرَدَ؛ توان، نیرو.
گویش مازنی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: ard) (اوستایی) راستی و درستی ؛ نام فرشتهی نگهبانِ ثروت ؛ (در اعلام) نام چند تن از پادشاهان اشکانی ؛ (در قدیم) (گاه شماری) روز بیست و پنجم از هر ماه شمسی در ایران قدیم ؛ آراد .
مترادف و متضاد
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( آرد ) هُل و پِست؛ سا سا
