معانی کلمه : ارجل
لغت نامه دهخدا
ارجل . [ اَ ج ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ رَجِل . پیادگان . || (اِ) ج ِ رِجل . پایها: الیوم نختم علی افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد اَرجُلهم بِما کانوا یکسبون . (قرآن 65/36). اَلَهم ارجُل یَمشون بِها اَم لهم اَید یبطشون بها. (قرآن 7 195/).
فرهنگ عمید
ویژگی اسبی که یک پا یا یک دستش سفید باشد.
فرهنگ معین
(اَ جَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - مرد بزرگ پای . ۲ - هر چهارپایی که یک پای سفید داشته باشد. ۳ - مرد نیرومند و قوی . ۴ - احمق .
فرهنگ فارسی
بزرگ پا، مردب رگ پا، مردبزرگ وکامل وقوی ، اسبی که یک پا یا یک دستش سفیدباشد، پاها، قدمها، جمع رجل
( صفت ) ۱ - مرد کن پای بزرگ پای . ۲ - مرد نیرومند قوی . ۳ - سپید پای اسب یک پای سفید هر چهار پایی که یک پای سفید داشته باشد . ۴ - احمق . ۵ - ( صفت ) شدیدتر نیرومندتر .
پیادگان
( صفت ) ۱ - مرد کن پای بزرگ پای . ۲ - مرد نیرومند قوی . ۳ - سپید پای اسب یک پای سفید هر چهار پایی که یک پای سفید داشته باشد . ۴ - احمق . ۵ - ( صفت ) شدیدتر نیرومندتر .
پیادگان
