معانی کلمه : ارتعاد
لغت نامه دهخدا
ارتعاد. [ اِ ت ِ ] ( ع مص )لرزیدن. ( منتهی الارب ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ).ارتعاش. لرز. لرزه. لرزش. رعدَه. جنبش :
همچو قاضی باشد او را ارتعاد
کی برآید یک دمی از جانْش شاد.|| مضطرب گردیدن. بی آرام گردیدن. ( منتهی الارب ).
همچو قاضی باشد او را ارتعاد
کی برآید یک دمی از جانْش شاد.|| مضطرب گردیدن. بی آرام گردیدن. ( منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. لرزیدن، لرزش.
۲. مضطرب شدن، ناآرام شدن.
۲. مضطرب شدن، ناآرام شدن.
فرهنگ معین
(اِ تِ ) [ ع . ] (مص ل . ) ۱ - لرزیدن . ۲ - مضطرب گردیدن .
فرهنگ فارسی
بی آرام گردیدن، مضطرب شدن، لرزیدن
۱ - ( مصدر ) ارزیدن . ۲ - مضطرب گردیدن بی آرام گردیدن . ۳ - ( اسم ) لرز لرزه لرزش جنبش .
۱ - ( مصدر ) ارزیدن . ۲ - مضطرب گردیدن بی آرام گردیدن . ۳ - ( اسم ) لرز لرزه لرزش جنبش .
