معانی کلمه : اخلال
لغت نامه دهخدا
اخلال . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ خِل ّ. دوستان .
فرهنگ عمید
ایجاد بی نظمی کردن.
فرهنگ معین
( اِ ) [ ع . ] (مص م . ) زیان رسانیدن ، خلل وارد کردن .
فرهنگ فارسی
خلل آوردن، خلل رسانیدن، رخنه کردن، تباهی وزیان رساندن، درهم کردن و بهم زدن کاری
دوستان
دوستان
مترادف و متضاد
اختلال، بینظمی، تخریب، خرابکاری، کارشکنی
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
دستبری، بهم زدن
