معانی کلمه : اختراع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. وسیله یا چیزی تازه و بی نظیر و بدون نمونۀ قبلی که قبلاً شخصی نظیر آن را نساخته باشد.
۲. (اسم مصدر ) ساختن چیزی یا پدید آوردن روشی که پیش تر مانند آن دیده نشده باشد.
۳. (اسم مصدر ) [قدیمی] خلق کردن، آفریدن.
۴. (اسم مصدر ) [قدیمی] پدید آوردن چیز نو.
۲. (اسم مصدر ) ساختن چیزی یا پدید آوردن روشی که پیش تر مانند آن دیده نشده باشد.
۳. (اسم مصدر ) [قدیمی] خلق کردن، آفریدن.
۴. (اسم مصدر ) [قدیمی] پدید آوردن چیز نو.
فرهنگ معین
(اِ تِ ) [ ع . ] (مص م . ) آفریدن ، ایجاد کردن .
فرهنگ فارسی
پاسخی فنی و تازه به یک نیاز که نمود آن یک محصول یا یک فرایند یا روشی نوین باشد
۱ - ( مصدر ) آفریدن نو آوردن کردن چیزی نو انگیختن ایجاد کردن : ( احتیاج مادر اختراع است ) ۲ - ایجاد غیر مسبوق بمدت است بعبارت دیگر هر موجودی را که وجودش با نمونه نباشد و قبل از آن مانندی نداشته باشد مخترع میگویند .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
دروغپردازی، شایعهسازی
آفرینش، ابتکار، ابداع، نوآوری
۱. آفرینش، ابتکار، ابداع، نوآوری
۲. دروغپردازی، شایعهسازی
فرهنگ فارسی ساره
نوآوری، نخست سازی، برساخته
واژه نامه بختیاریکا
سِرِ نو نکرد؛ کار کس نکِرد؛ خو دِراری
فرهنگستان زبان و ادب
{invention} [حقوق، مدیریت-مدیریت فنّاوری] پاسخی فنی و تازه به یک نیاز که نمود آن یک محصول یا یک فرایند یا روشی نوین باشد
