معانی کلمه : اتمام حجت
فرهنگ معین
( ~ِ حُ جَُ ) [ ع . ] (مص ل . ) تمام کردن حجت بر خصم ، اولتیماتوم .
فرهنگ فارسی
التیماتوم
( مصدر ) تمام کردن حجت بر خصم اولتیماتوم .
جملات نمونه
اتمام حجت کردن
to issue an ultimatum (to)
به آنها اتمام حجت کردم که یا اجاره بدهند یا خانه را تخلیه کنند
i gave them an ultimatum either to pay rent or vacate the house
مترادف و متضاد
دانشنامه اسلامی
فرهنگستان زبان و ادب
{ultimatum} [عمومی] اخطار کتبی نهایی دولتی به دولت دیگر در مورد انجام دادن کاری یا برآوردن خواسته ای که عدم توجه به آن ممکن است به جنگ یا اقدامات خصمانه منجر شود
متـ . زنهاره
