معانی کلمه : ابک
لغت نامه دهخدا
ابک . [ اَ ب َک ک ] (اِخ ) نام جائی است .
ابک . [ اَ ب َک ک ] (ع ص ) سال قحط. || کسی که فراهم و مزدحم سازد خران و مواشی و مانند آن را. (منتهی الارب ). || مزدوری که سعی کند درامور اهل خود. || بریده دست . ج ، بُکّان .
فرهنگ عمید
( آبک ) ۱. آب اندک.
۲. [قدیمی] در کیمیاگری، جیوه یا سیماب.
۲. [قدیمی] در کیمیاگری، جیوه یا سیماب.
فرهنگ معین
( آبک ) (بَ ) (اِمر. ) سیماب ، جیوه .
فرهنگ فارسی
( آبک ) ( اسم ) جیوه سیماب .
جیوه سیماب هلاکت باد تو را هر چیز پر آب
دراصطلاح کیمیاگران: جیوه یاسیماب، آبق
نام جایی
جیوه سیماب هلاکت باد تو را هر چیز پر آب
دراصطلاح کیمیاگران: جیوه یاسیماب، آبق
نام جایی
