Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : ابدار

تلفظ بین المللی : /ˈaːbdɑr/ تلفظ :‌ ['a:bdAR]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیگویش مازنیمترادف و متضادواژه نامه بختیاریکافرهنگستان زبان و ادب
  • آبدار
  • ابدار کردن
  • آبدار 1
  • آبدار 2
  • آبدار کردن
  • سرد و ابدار
  • لعل ابدار
  • جسم مرکب ابدار
  • شمشیر ابدار مصنوع تولدو
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیگویش مازنیمترادف و متضادواژه نامه بختیاریکافرهنگستان زبان و ادب

لغت نامه دهخدا

ابدار. [ اِ ] (ع مص ) تافتن ماه شب چهارده . طلوع کردن بدر بر. (تاج المصادر بیهقی ).

( آبدار ) آبدار. ( نف مرکب ) شربت دار. ساقی. ایاغچی. و در این زمان خادمی که بکار تهیه چای و قهوه و غلیان است : بیوسف چنین گفت پس آبدارکه ای مایه علم و گنج وقار.شمسی ( یوسف و زلیخا ).ز یوسف پذیرفت پس آبدارکه گر بازخواند مرا شهریار...شمسی ( یوسف و زلیخا ).بپرسید از او پیشتر آ...

فرهنگ عمید

( آبدار ) ۱. پرآب: میوۀ آبدار.
۲. شاداب، باطراوت.
۳. دارای جلا و برندگی، جوهردار: شمشیر آبدار.
۴. [مجاز] رکیک: فحش آبدار.
۵. (شیمی ) هیدراته، آمیخته با آب.
۶. [مجاز] محکم: بوسهٴ آبدار.
۷. (اسم، صفت ) متصدی آبدارخانه که شربت، چای، قهوه، قلیان، و مانندِ آن تهیه می کند، آبدارباشی.
۸. (اسم، صفت ) [قدیمی] ساقی.

فرهنگ معین

( آبدار ) (ص . ) ۱ - آبدار باشی ، ساقی . ۲ - گیاه و میوة پرآب . ۳ - تیز، برُنده . ۴ - فصیح و روان . ۵ - سخت ، محکم ، غلیظ . صفتی برای دشنام ، سیلی .

فرهنگ فارسی

( آبدار ) ( اسم ) ۱- ماموری که موظف بود آب برای نوشیدن یا شست و شو بامیران و بزرگان دهد. ۲ - خادمی که مائ مور تهیهی مشروبات بود شربت دار ساقی ایاغچی . ۳ - خادمی کهمامور تهی. چای و قهوه و قلیان است عضو آبدارخانه . ۴ - گیاه و میو. پر از شیر. نباتی شاداب پر آب طری . ۵ - ( در شمشیر و خنجر و مانند آن ) جوهر دار برنده تیز . ۶ - صاحب سامان و مالدار صاحب جاه و جلال . ۷- بسیار سفید و درخشان : دندان آبدار ....

دانشنامه عمومی

آبدار. آبدار یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان سهندآباد بخش تیکمه داش شهرستان بستان آباد واقع شده است.
برخوردار از :خدمات برق رسانی.خدمات ارتباطات سیار
wiki: آبدار

گویش مازنی

( آبدار ) /aab daar/ آبیار - میراب

مترادف و متضاد

rude (صفت)زشت، تجاوز به عصمت، جسور، ابدار، گستاخ، بی ادب، خشن، زمخت، غلیظ، خشن در رفتار، نا هموار، خام، غیر متمدنlush (صفت)الکلی، ابدار، پر پشت، با شکوه، شاداب، پر ابaqueous (صفت)اب، ابدارjuicy (صفت)ابدار، باطراوت، بارانی، شاداب، پر اب، شیره دارsucculent (صفت)ابدار، شاداب، پرطراوتhydrous (صفت)ابدار، نمناک، محتوی ابwatery (صفت)ابدار، رقیق، ابی، تر، ابکی، پر اب، اشکبارhumid (صفت)ابدار، نمناک، مرطوب،...

واژه نامه بختیاریکا

( آب دار(صفت) ) تَرال
( آب دار ) نیم بریزن

فرهنگستان زبان و ادب

آبدار
{hydrated} [شیمی] ویژگی ترکیبی که دارای یک یا چند مولکول آب باشد
{juicy, succulent} [علوم و فنّاوری غذا] ویژگی مادۀ غذایی که در بافت آن آب فراوانی وجود دارد

کلمات مرتبط

  • آبدار
  • ابدار کردن
  • آبدار 1
  • آبدار 2
  • آبدار کردن
  • سرد و ابدار
  • لعل ابدار
  • جسم مرکب ابدار
  • شمشیر ابدار مصنوع تولدو
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات