معانی کلمه : ابادان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
( آبادان ) آباد، باصفا، بارونق.
* آبادان کردن: (مصدر متعدی )
۱. آباد کردن ده یا شهر.
۲. آباد ساختن زمین با کشت وکار.
* آبادان کردن: (مصدر متعدی )
۱. آباد کردن ده یا شهر.
۲. آباد ساختن زمین با کشت وکار.
فرهنگ معین
( آبادان ) [ په . ] (ص مر. ) ۱ - معمور، دایر. ۲ - مزروع ، کاشته . ۳ - پر، مشحون . ۴ - سالم ، تندرست . ۵ - مأمون ، ایمن . ۶ - مرفه . ۷ - شهر آبادان .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
فرهنگ اسم ها
اسم: آبادان (پسر) (ترکی) (تلفظ: abadan) (فارسی: آبادان) (انگلیسی: abadan)
معنی: برپا، آباد
معنی: برپا، آباد
