معانی کلمه : آیینه دار
لغت نامه دهخدا
شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست .
دل سراپرده ٔ محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست .
|| سرتراش . گرّای . سلمانی . حجّام . فصّاد.
فرهنگ معین
( ~.) (ص مر.) 1 - کسی که آیینه را در پیش عروس یا هر کس دیگر نگه دارد تا خود را در آن ببیند. 2 - سلمانی ، آرایشگر.
