آموی . (اِخ ) آمو. آمویه . آمون . آمل . نام دشتی فراخ و ریگی بماوراءالنهر به ساحل جیحون : ریگ آموی و درشتی های اوزیرپایم پرنیان آید همی . رودکی .عنانش گرفتند و برتافتندسوی ریگ آموی بشتافتند. فردوسی .فروتر که از دشت آموی و زم همیدون به ختلان درآید بهم . فردوسی .به بستند آذین بشهر و براه درم ریختند از بر دخت شاه به آموی و راه بیابان مَرْوزمین بود یکسر چو پرّ تذرو. فردوسی .که ما را ز جیحون بباید گذشت...