آغاز کردن . [ک َ دَ ] (مص مرکب ) بداء. ابتداء. بنیاد کردن . شروع .سر گرفتن . از سر گرفتن . انشاء. آغازیدن . آغاز نهادن . گرفتن . برداشتن . برداشت کردن . افتتاح : بدشمن بر از خشم آواز کردتو گفتی مگر تندر آغاز کرد. رودکی .سرانجام آغاز این قصه کردجوان بود چون سی ّوسه ساله مرد. ابوشکور.برآغالش هر دو آغاز کردبدی گفت و نیکی همه راز کرد. ابوشکور.کنیزک در گنجها باز کردز هر گوهری جستن آغاز کرد. فردوسی .همه...