آزاده خو. [ دَ / دِ ](ص مرکب ) آزاده خوی . دارای خوی آزادگان : همی تیر و چوگان کنند آرزوی چه فرمان دهد شاه آزاده خوی ؟ فردوسی .گمانت چنین است کاین تاج و تخت سپاه و فزونی و نیروی بخت ز گیتی کسی را نبد آرزوی از آن نامداران آزاده خوی ...جهان را بمردی نگه داشتندیکی چشم بر تخت نگماشتند. فردوسی .سپهبد فرستاد از چار سوی گزیده بزرگان آزاده خوی . فردوسی .بیامد سوی حجله ٔ آرزوی بدو گفت ای ماه آزاده خوی . فر...
فرهنگ عمید
۱. کسی که خوی آزادگان دارد؛ دارای خلق آزادان. ۲. اصیل و نجیب.