آب حیوان . [ ب ِ ح َی ْ / ح ِی ْ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) آب زندگانی : خردیافته مرد یزدان پرست بدو در یکی چشمه گوید که هست گشاده سخن مرد با رای و کام همی آب حیوانْش خواند بنام . فردوسی .چنین گفت روشن دل پرخردکه هر کآب حیوان خورد کی مِرَد؟ فردوسی .بدست آور از آب حیوان نشان بخور زو و پس شاد زی جاودان . اسدی .اهل دنیا اهل دین نبود ازیرا راست نیست هم سکندر بودن و هم آب حیوان داشتن . سنائی .که بدین ر...