وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
به بلخ اندر آتشکده نوبهارسروتن بشست آن شه نامدارغمی شد ز پیکار و سیر از بدیبر او تافت یک خوره ایزدیپر اندیشه شد مایه ور جان شاهاز آن ایزدی کاروان دستگاههمی گفت هر جای آباد بومزهندوستان تا به یونان و رومگرفتم به نیروی شاهنشهیمرا گشت فرمان و تخت مهیکنون آن به آید که من راهجویشوم پیش یزدان پر از آبرویروانم بر آن جای نیکان بردکه این تاج و تخت کئی بگذردمبادا که آرد روانم منیبد اندیشد و کین اهریمنیبپوشید پس جامه ی نو سپیدنیایش کنان رفت دل پر امیدزایوان به جای پرستش برفتدل از تخت شاهنشهی برگرفتهمه کشور خویشتن سر به سربدو نیمه کرد آن شه ناموریکی نیمه کاوس کی را بداددگر برته ی گرد والانژادبه کوه اندرون داشت برته مقامهمی کهبدی ساختی صبح و شامازو بود کاوس مهتر به سالنمی خواست کس را به گیتی همالنهانی فرستاد و او را بکشتکه سرتاسر کشور آرد به مشتسمردیس خواندندی او را به نامهمی زنده پنداشتندش عوام