وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
پس آنگه مغان انجمن ساختندیکی شاه بر تخت بنشاختندشه نوذران کش بدی نام توسهریدوت داناش خواند دیوسبیامد به تخت مهی برنشستشهی بود با داد و دانش پرستبر آراست آن کاویایی درفشاباکوس و پیلان و زرینه کفشهمه برج ها کرده بد سرخ و زردچو زرین و سیمین و هم لاجوردکه روشن روان بود و بیدار بودبه داد و به دانش سزاوار بودبیاورد از بلخ آتشکدهنگه داشت آیین جشن سدهز شهر دیاکو یکی دخت خواستچو کار بزرگی بر او گشت راستپدید آمد از وی فریبرز رادکه خواند فراورتسش هیردادبگاه مهی شد یکی شاه نوگمانم که بد او سیاوخش کوخوشا گاه فرخ تیوس بزرگکه بامیش خوردی همی آب گرگ