وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
اگرچه پس از آن دو فرمانرواشلمنصر و آتور از نینواکه امروز خوانندشان سلم و توربر ایران همی تاختندی ستورولی پهلوانان آن روزگارچو گرشسب و نیرم چو سام سوارهمان قارن و اکمن پیلتندگر زال و مهراب لشکر شکنچو رستم که او شد سر داستانلقب کرد دستان ورا باستانزواره فرامرز و کشواد پیرچو سیرنک شاه آن یل تیز ویرهمان زو که افراخت زابلستانهمه سیستان ساخت چون گلستانچو تهماسب که اوزاب را بد پدرتهمتن به شهنامه خواندش مگرکریمان به جز او نبوده است کسهمان سام سهم آبان است و بسسرند همایون و فرخ تورکشماساس و اترد شد سبب بزرگچو گودرز کاو بد کدور لاهورچو کهرم که جهرم ازو بد مگرهمان خوم بابا کش بدی نام، هومدر اهواز بودی ورا مرز و بومچنین پهلوانان با فر و زورکه بر چرخ گردون رساندند شوردر ایام فترت دلیران بدندبه مردی نگهدار ایران بدندگهی رزم به آتوریان ساختندگهی بر فراز آبیان تاختندکرا از زبان دری نیست تابفراز آب را خوانده افراسیابچو جیحون که او را چو بنگاشتندمران رود را جهن پنداشتندهمان شیده که اقوام شیتا بدندبه قوم فراز آب همتا بدندبر ایران همی تاختند آن گروههمه مردم آمد از ایشان ستوهدلیران ایران درین دار و گیرزهر سو به کردار درنده شیرنگه داشتند آن سریر مهیکه گاه مهی بد زشاهان تهیچو گرشسب کوشد به هندو دیارسمیرامس از وی بشد زخم داربجنگید با نامور رامسیسکه خوانندش امروز سیروسریسبه «ارکوشیا» بد مگر این نبردکه هندوکشش خوانده آزاد مردهمان هاکهامانش نامورکه سیروس را بود هفتم پدرزبابل همی تاخت تا نینوابه آلامیان بود فرمانروا