وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
تو تا باشی ای خسرو نامورمرنجان کسی را که دارد هنربه ویژه که باشد ز روشن دلیبه جان دوست دار نبی و علییکی نامداری زایران منمکه خو کرده در جنگ شیران تنمقلم دارم و علم و فرهنگ و راینژاد بزرگان و فر همایبه گاهی که آمد تمیزم پدیدروانم به دانش همی بد کلیدزگیتی نجستم به جز راستینگشتم به گرد کم و کاستیهمه خیر اسلامیان خواستمدلم را به نیکی بیاراستمهمه خواستم تا که اسلامیانبه وحدت ببندند یکسر میانهمه دوستی با هم افزون کنندز دل کین دیرینه بیرون کنندمر اسلامیان را فزاید شرفنفاق و جدایی شود برطرفدر اسلام آید به فر حمیدیکی اتحاد سیاسی پدیدشود ترک ایران و ایران چو ترکنماند دوئی در شهان سترکهمان نیز دانندگان عراقبه سلطان اعظم کنند اتفاقزدل ها زدایند این کینه زودنگویند سنی و شیعی که بودوز آن پس بگیرند گیتی به زورزجان مخالف بر آرند شورابا چند آزاده مرد گزیننبشتیم بس نامه های متینروانه نمودیم سوی عراقکه برخیزد از عالم دین نفاقبه نیروی دادار جان آفرینهمه بر نهادند امضا برینبه بخشید حسن اثر نامه هاکه، خام و نپخته نبد خامه هاسپاسم زیزدان پیروزگرکه این نخل امید شد بارورنوشتند زایران و هم از عراقکه از دل بشستیم گرد نفاقهمه جان فدای شریعت کنیمبه سلطان اسلام بیعت کنیمگذاریم قانون بیگانگیبگیریم آیین فرزانگیازین پس همه کفر سازیم پستبیاریم گیتی سراسر به دستکسی از سلاطین اسلامیانز عباسیان تا به عثمانیانزسامانی و غزنی و دیلمیز سلجوق و خوارزمی و فاطمیز صدر سلف تا به گاه خلفموفق نگردید بر این شرفمگر اندرین عصر کامد پدیدچنین طرح محکم ز رای سدیدگرت زین بد آید، گناه من استکه این شیوه آیین و راه من استبرین زاده ام هم برین بگذرموزین فخر بر چرخ ساید سرماگر شاه را بود حسی نهانمرا ساختی بی نیاز از جهانوگر از مسلمانیش بود بهربه نیکی مرا شهره کردی به دهرچو در خون او جوهر شرک بودزتوحید اسلام خشمش فزودپشیزی به از شهریاری چنینکه نه کیش دارد نه آیین و دینمرا بیم دادی که در اردبیلتنم را به زنجیر بندی چو پیلزکشتن نترسم که آزاده امزمادر همی مرگ را زاده امکسی بی زمانه به گیتی نمردبمرد آنکه نام بزرگی نبردنمیرم ازین پس که من زنده امکه این طرح توحید افکنده امبه گوش از سروشم بسی مژدهاستدلم گنج گوهر، قلم اژدهاستپس از مردنم هست پایندگیکه جاوید باشد مرا زندگینصیب من آباد و تحسین بودتو را بهره همواره نفرین بودپس از من بگویند نام آورانسرایند با یکدگر مهترانکه کرمانی راد پاکی نهادهمه داد مردی و دانش بدادپس از سیزده قرن پر اختلافنمودار کرد او ره ائتلافبه توحید دعوت نمود از دوییبه پیچید از کژی و جادوییمرا آید از مشتری آفرینکه بودم فداکار دین مبیندرودم زمینو رسانند حورهم از آسمانم فشانند نوربه دوزخ بمانی تو تیره روانهمت لعنت آید زپیر و جواننشینند و گویند مردان رادبه نیکی نیارند نام تو یادکه شه ناصرالدین بدی یار کفراز او گرم گردید بازار کفرکسانی که توحید دین خواستندبدین مقصد قدس برخاستندبیازرد و افسرد و از خود براندبه گیتی به جز نام زشتی نخواندتو ای شه چنین راه دین سد مکنبه خیره همی نام خود بد مکنکه ناگه دلم را برآری زجایهمه دودمانت برآرم زپایبگویم سخن های ناگفتنیبسنبم گهرهای ناسفتنیکه چون بود بیخ و تبار قجرچگونه به شام آوریدند سربه تاتار بهر چه آمیختندزشام از برای چه بگریختندمرا هست تاریخی اندر اروپبه قوت فزونتر زتوپ کروپمبادا که آن نامه افشان شودکه بیخ و تبارت پریشان شودهمان به که خاموش سازی مرازکینه فراموش سازی مرا