وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
چو آمد به بن این کهن داستانبنامیدمش نامه ی باستانزتاریخ هجرت ز بعد هزاریکی سیصد و سیزده برشمارزشعبان گذشته همی روز دهمطابق به آغاز اسپندمهکه پایان شد این نامبردار گنجبه یک ماه بردم درین کار رنجسپاسم زیزدان پیروزگرکه این نامه ی نامی آمد به سرغرض بود تاریخ، نی شاعریکه طبع من از شعر باشد عریبه ویژه که بودم به بند اندرونچه لطف آید از طبع بندی بروندرین نامه از هر دری گفته شدگهرهای معنی بسی سفته شدزگفتار فردوسی پاکزادبسی کرده ام اندرین نامه یادنبد اندرین ره مرا توشه ایهم از خرمن او بدم خوشه ای