وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو آگاهی به رامین شد ز موبدکه او را چون فروبرد اختر بدیکی هفته سران لشکر ویبه سوک اندر نشسته همبر وینهانی شکر دادار جهان کردکه او فرجام موبد را چنان کردنه جنگی بود مرگش را بهانهنه خونی ریخته شد در میانهسر آمد روز چونان پادشاهینبوده هیچ رامین را گناهیهزاران سجده برد او پیش دادارهمی گفت ای خداوند نکوکارتو دانی گونه گون درها گشادنکه چونین کارها دانی نهادنبرانی هر کرا خواهی ز گیهانبر آری هر کرا خواهی به کیوانبذیرفتم ز تو تا زنده باشمکه خشنودیت را جوینده باشممیان بندگانت داد جویمهمیشه راست باشم راست گویمبُوم در پادشاهی داد فرمایبه درویشان ز احسان کام بخشایتوم یاری ده اندر پادشاییکه یاری دادنم را خود تو شاییتوی پشتی توم یاری به هر کارمرا از چشم و دست بد نگه دارخداوندم توی من بندهٔ بندمرا شاهی تو دادی ای خداوندخداوندم توی من بندهٔ توکه من خود بندام دارندهٔ توکنون کردی چو سالار جهانمبدار اندر پناه سایبانمچو لابه کرد لختی پیش داداروزین معنی سخنها گفت بسیارهمانگه بار را فرمود بستنسواران سپه را برنشستنبرآمد بانگ کوس و نالهٔ نایروان شد همچو جیحون لشکر از جایروارو در سپاه افتاد چونانکه از باد صبا در ابر نیسانچو راه حشر گشت آن ره ز غلغلز کوه دیلمان تا شهر آملجهان افروز رامین با دل افروزهمی آمد همه ره شاد و فیروزبه شادی روز رام و روز شنبدفرود آمد به لشکرگاه موبدبزرگان پیش او رفتند یکسربه دیهیمش برافشاندند گوهرمرو را پاک شاهنشاه خواندندز فر و داد او خیره بماندندچو ابری بود دستش نوبهاریهمی بارید در شاهوارییکی هفته به آمل بود خرمدمادم زد همی رطل دمادمپس آنگه داد طبرستان به رهامجوانمرد نکوبخت نکونامبه ایران در نژاد او کیانیبزرگی در نژادش باستانیهمیدون داد شهر ری به بهروزکه بودش دوستدار و نیک آموزبدان گاهی که او با ویس بگریختبه دام شاه موبد درنیاویختبه ری بهروز کردش میزبانیبه خانه داشتش چندی نهانیبه نیکی لاجرم نیکی جزا بودکجا او خود به هر نیکی سزا بودبکن نیکی و در دریاش اندازکه روزی گشته لؤلؤ یابیش بازوز آن پس داد گرگان را به آذینکه با او یار یکدل بود و دیرینبه درگاهش سپهبد بود ویروچو سرهنگ سرایش بود شیرودو پیل مست و دو شیر دلاوربه گوهر ویس بانو را برادرچو هر شهری به شاهی دادگر دادنگهبانی به هر مرزی فرستادبه راه افتاد با لشکر سوی مروکجا دیدار او بد داروی مروخراسان سر به سر آذین ببستندپری رویان بر آذینها نشستندهمه راهی ورا چون بوستان شدهمه دستی برو گوهر فشان شدزبانها بود بر وی آفرین خوانچو دلها در وفای وی گروگانچو در مرو گزین شد شاه رامینبهشتی دید در وی بسته آذینبه خوبی همچو نوروز درختانز خوشی همچو روز نیک بختانهزار آوا به دستان رود سازانشکوفه جامهای دلنوازانفرازش ابر دود مشک و عنبرو زو بارنده سیم و زر و گوهرسه مه آذینها بسته بماندندوزیشان روز و شب گوهر فشاندندبدین رامش نه خود مرو گزین بودکجا یکسر خراسان همچنین بودز موبد سالیان سختی کشیدندپس از مرگش به آسانی رسیدندچو از بیداد او آزاد گشتندبه داد شاه رامین شاد گشتندتو گفتی یکسر از دوزخ برستندبه زیر سایهٔ طوبی نشستندبدان را بد بود روزی سرانجامبماند نامشان جاوید بد ناممکن بد در جهان و بد میندیشکجا گر بد کنی بد آیدت پیشچه نیکو گفت خسرو کِهبدان راز دوزخ آفرید ایزد بدان رااز آن گوهر کهشان آورد ز آغازبه پایان هم بدان گوهر برد بازچو رامین دادجوی و دادگر شدجهان از خفتگان آسودهتر شدسپهداران او هر جا که رفتندبه فر او همه گیتی گرفتندچو رنج دشمنانش بود بی برجهان او را شد از چین تا به بربربه هر شهری شد از وی شهریاریبه هر مرزی شد از وی مرزداریهمه ویرانها آباد کردندهزاران شهر و ده بنیاد کردندبداندیشان همه بر دار بودندو یا در چاه و زندان خوار بودندبه هر راهی رباطی کرد و خانینشانده بر کنارش راهبانیجهان آسوده گشت از دزد و طرارز کرد و لور و از ره گیر و عیارز بس کاو داد سیم و زر سبیلینماند اندر جهان نام بخیلیز بس کاو داد زر و سیم و گوهرهمه گشتند درویشان توانگرز دلها گشت بیدادی فراموشتوانگر شد هر آن کاو بود بی توشنه جستی گرگ بر میشی فزونینه کردی میش گرگی را زبونیبه هر هفته سپه را بار دادیبه نیکی پندشان بسیار دادیبه داورگه نشاندی داوران رابکندی بیخ و بن بد گوهران رابه داورگاه او بر شاه و چاکریکی بودی و درویش و توانگرچه پیش او شدی شاهی جهانگیربه گاه داد جستن چه زنی پیرور آمد پیش او مرد خداییستوده بود همچون پادشاییبه نزدش مرد پر فرهنگ و داناگرامی بود همچون چشم بینادر ایران هر کسی دانش بیاموختبدان تا راز خود نزدش برافروختصد و ده سال رامین در جهان بوداز آن هشتاد و سه شاه زمان بودمیان ملک و جاه و حشمت و مالبماند آن نامور هشتاد و سه سالزمین از داد او آباد گشتهزمان از فر او دلشاد گشتهبه فرش گشته سه چیز از جهان کمیکی رنج و دوم درد وسوم غمگهی جان را خورش دادی ز دانشگهی تن را جوان کردی به رامشگهی کردی تماشا در خراسانگهی نخچیر کردی در کهستانگهی بودی به طبرستان آبادگهی رفتی به خوزستان و بغدادهزاران چشمه و کاریز بگشادبریشان شهر و ده بسیار بنهادیکی زان شهرها اهواز ماندهستکش او آنگاه شهر رام خواندهستکنونش گرچه هم اهواز خوانندبه دفتر رام شهرش نام دانندشهی خوش زندگی بودهست خوش نامکه خود در لطف ایشان خوش بود رامنه چون او بد به شاهی سرفرازینه چون او بد به رامش رود سازینگر تا چنگ چون نیکو نهادهستنکوتر زان نهادی که گشادهستنشانست این که چنگ بافرین کردکه او را نام چنگ رامتین کردچو بر رامین مقرر گشت شاهیز دادش گشت پُر مَهتابه ماهیجهان در دست ویس سیمتن کردمرو را پادشاه خویشتن کرددو فرزند آمدش زان ماه پیکرچو مامک خوب و چون بابک دلاوردو خسرو نامشان خورشید و جمشیدجهان در فر هر دو بسته اومیدزمین خاوران دادش به خورشیدزمین باختر دادش به جمشیدیکی را سغد و خوارزم و چغان دادیکی را شام و مصر و قیروان دادجهان در دست ویس دلستان بودو ڵیکن خاصش آذربایگان بودهمیدون کشور ارّان و ارمنسراسر بد به دست آن سمن تنبه شاهی سالیان با هم بماندندبه نیکی کام دل یکسر براندندمهار عمر خود چندان کشیدندکه فرزندانفرزندان بدیدند