وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چهان را گرچه بسیار آزماییمنهفته بند رازش چون گشاییمنهانی نیست از بندش نهانترنه چیزی از قضای او روانترجهان خوابست و ما در وی خیالیمچرا چندین درو ماندن سگالیمنه باشد حال او را پایدارینه طبعش را همیشه سازگارینه گاه مهر نیک از بد بداندنه مهر کس به سر بردن تواندچه آن کز وی نیوشد مهربانیچه آن کز کور جوید دیدبانینماید چیزهای گونهگونهدرونش راست بیرون واشگونهبه کار بلعجب ماند سراسردرونش دیگر و بیرونش دیگربه چه ماند به خان کاروان گاههمیشه کاروانی را برو راهز هر گونه سپنجی در وی آیندو لیکن دیرگه در وی نپایندگهی ماند بدان مرد کمانورکه باشد پیش او در، تیر بیمربه زه کرده همه ساله کمان رابه تاریکی همی اندازد آن راهر آن تیری که از دستش رها شدنداند هیچ چون شد یا کجا شدزنی پیرست پنداری نکو رویکه در چاه افگند هر دم یکی شویهمی جوییم گنجش را به صد رنجپس آنگاهی نه ما مانیم و نه گنجسپاهی بینی و شاهی ابر گاهپس آنگه نه سپه بینی و نه شاهچو روزی بگذرد بر ما ز گیهانز مردم همرهش بینی فراوانچو او بگذشت روز دیگر آیدز ما با او گروهی نو درآیدمرا باری به چشم این بس شگفتستوزین اندیشهام سودا گرفتهستندانم چیست این گشت زمانهوزو بر جان ما چندین بهانهجهانداری شهانشاهی چو موبدجهان را زو بسی نیک و بسی بدبدین خواریش باشد روز فرجامبماند در دل و چشمش همه کامکجا چون برد لشکرگه به آملهمه شب خورد با آزادگان ملمهان را سر به سر خلعت فرستادکهان را ساز جنگ و سیم و زر دادهمه شب بود از می مست و شادانخمارش بین که چون بد بامداداننشسته شاه با گردان کشوربرآمد ناگهان بانگی ز لشکرز لشکرگاه شاهنشه کناریمگر پیوسته بد با جویباریگرازی زان یکی گوشه برون جستز تندی همچو پیلی شرزه و مستگروهی نعره بر رویش گشادندگروهی در پی او اوفتادندگراز آشفته شد از بانگ و فریادبه لشکرگاه شاهنشه درافتادشهنشه از سرا پرده برآمدبه پشت خنگ چو گانی درآمدبه دست اندریکی خشت سیه پربسی بدخواه را کرده سیه درچو شیر نر بر آن خوگ دژم تاختسیه پر خشت پیچان را بیداختخطا شد خشت او وان خوگ چون بادبه دست و پای خنگ شه درافتادبه تندی زیر خنگ اندر بغریدبزد یشک و زهارش را بدریدبیفتادند خنگ و شاه با همچو بسته گشته چرخ و ماه با همهنوز افتاده بد شاه جهانگیرکه خوک او را بزد یشکی روان گیردرید از ناف او تا زیر سینهدریده گشت جای مهر و کینهچراغ مهر شد در دلش مردههمیدون آتش کینه فسردهسر آمد روزگار شاه شاهانسیه شد روزگار نیکخواهانچنان شاهی به چندان کامرانینگر تا چون تبه شد رایگانیجهانا من ز تو ببرید خواهمفریب تو دگر نشنید خواهمچو مهرت با دگر کس آزمودمز دل زنگار مهر تو زدودمترا با جان ما گویی چه جنگستترا از بخت ما گویی چه ننگستبجای تو نگویی تا چه کردیمجز ایدر که دو تا نان تو خوردیمنگر تا هست چون تو هیچ سفلهکه یک یک داده بستانی به جملهکنی ما را همی دو روزه مهمانپس آنگه جان ما خواهی به تاواننه ما گفتیم ما را میهمان کنپس آنگه دل چنان بر ما گران کنچه خواهی بی گناه از ما چه خواهیکه ریزی خون ما بر بیگناهیترا گر هست گوهر روشناییچرا در کار تاریکی نماییچرا چون آسیای گرد گردیبیاگنده به آب و باد و گردیچو بختم را به چاه اندر فگندیمرا زان چه، که تو چونین بلندیترا گر جاودان بینم همینیهمین چرخی همین آب و زمینیهمین کوهی همین دریا و بیشههمین زشتیت کار و خو همیشههر آن مردم که خوی تو بداندترا جز سفله و ناکس نخواندخداوندا ترا دانم ورا نهبه هر حاجت ترا خوانم مرا بهکجا دهر آن نیرزد کش بدانندو یا خود بر زبان نامش برانند