بخش ۱۰۳ - نالیدن ویس از رفتن رامین و از دایه چاره خواستن
قالب: مثنوینوشتار: نظم
وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو رامین دور گشت از ویس دلبندنشاط و کام ازو ببرید پیوندهمیشه ماه بود آنگاه شد خورچنو زرد و چنو بی خواب و بی خورنیاسود از حدیث و یاد رامیننگارین رخ به خون کرده نگارینبه دایه گفت دایه چارهای سازکه رفته یار بد مهر، آیدم بازز مهر ای دایه بر جانم ببخشایمرا راهی به وصل دوست بنمایکه من با این بلا طاقت ندارمشکیب درد این فرقت ندارمز من بنیوش دایه داستانمکه چون آب روان بر تو بخوانمبدادم دل به نادانی ز دستمکنون از بیدلی گویی که مستممکن زین بیدلی بر من ملامتکه خود برخاست از هجرم قیامتیکی آتش بیامد در من افتادمرا در دل ترا در دامن افتادبه پیش آب هر آتش زبون شدمرا از آب چشم آتش فزون شدهمی ریزم برو سیل بهارانکه دید آتش فزاینده ز بارانشب من دوش چونان بُد که گفتممگر بر سوزن و بر خار خفتمکنون روزست و وقت چاشتگاهستبه چشمم چون شب تاری سیاهستمرا روز از رخان دوست باشدچو درمان از لبان دوست باشدهمی تا هجر آن دلسوز بینمنه درمان یابم و نه روز بینمندانم بر سر من چه نبشتهستکه کار بخت با من سخت زشتستشوم در دشت گردم با شباناننگردم نیز گرد مهربانانبه شهر از گریهام طوفان بخیزدبه کوه از نالهام خارا بریزدندانم چون کنم با که نشینمبه جای دوست در عالم که بینمنبینم گیتی و دیده ببندمکجا از هرچه بینم مستمندمچه سود آمد دلم را زینکه دیدمجز آنک از خواب و آرامم بریدمفراوان بخت خود را آزمودمازو جز خسته و غمگین نبودمتباهی روزگار خود فزایمچو بخت آزموده آزمایمشنیدی داستان من سراسرکنون درمان کارم چیست بنگرجوابش داد دایه گفت هرگزنباید بودن اندر کار عاجزازین گریه وزین ناله چه آیدجز آن کت غم به غم بر، میفزایدهمالان تو در شادی و نازندبه کام دل همه گردن فرازندتو همواره چنین در رنج و دردیبه غم خوردن قرارم را ببردیجهان از بهر جان خویش بایدهمه دارو ز بهر ریش بایدترا درمان و هم ریشت به دستستچرا دست تو از چاره ببستهستترا دادهست یزدان پادشاییتمامی و بزرگی و رواییچو شهرو داری اندر خانه مادرچو ویرو یاور و فرخ برادرچو رامین یار شایسته تو داریسزای خسروی و شهریاریهمت گنجست آگنده به گوهرهمت پشتست با بسیار لشکربزرگی را همین باشد بهانهبزرگی جوی و کم کن این فسانهتو موبد را بسی زشتی نمودیهمیدون چند بارش آزمودینه دیو خیم او گشتهست بهترنه کوه خشم او گشتهست کمترهمانست او که بود و تو همانیهمین خواهید بودن جاودانیپس اکنون چاره و درمان خود جویکه هم تخمست و هم آبست و هم جویز پیش آنکه موبد دست یابدز کین دل به خون ما شتابدکه او را دل ز ما هر سه به کین استبه کین ما چو شیر اندر کمین استتو در دل کن که او یک روز ناگاهچو ره یابد بیاید از کمینگاهنیابی همرهی بهتر ز رامینبه سر بر نه مرو را تاج زرینتو بانو باش تا او شاه باشدبه هم با تو چو خور با ماه باشدنماند در زمانه شاه و سالارکه نه در کار او با تو بُوَد یارنخستین یاورت باشد برادرپس آنگه نامور شاهان دیگرکه شاهان پاک با موبد به کینندهمه رامین و ویرو را گزینندمدارا با خرد بسیار کردیبلا از بهر دل بسیار خوردیکنون چاری به دست آور ز دانشکه این اندوهها گرددت رامشکنون کن گر توانی کرد کاریکه زین بهتر نیابی روزگاریبه مرو اندر نه شاهست و نه لشکرتو داری گنج شاهنشاه یک سرچه مایه رنج بُردهست او بدین گنجکنون تو یافتی همواره بی رنجبه دینارش بخر شاهی و فرمانکه شاهی را بها داری فراوانز پیش آنکه او بر تو خورد شامتو بر وی چاشت خور تا تو بری نامگر این تدبیر خواهی کرد منشینز حال خویش نامه کن به رامینبگویش تا ز موبد باز گرددبه رفتن باد را انباز گرددچو او آید یکی چاره بسازیمکه موبد را به بدروزی بتازیمچو بشنید این سخن ویس سمن بویبر آمد لالهء شادیش از روی