بخش ۱۰۰ - پشیمان شدن رامین از رفتن ویس و از پس ویس شدن
قالب: مثنوینوشتار: نظم
وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو ویس دلبر از رامین جدا شدهوا همچون دمنده اژدها شدچه برفش بود و چه زهر هلاهلکه در ساعت همی بفسرد ازو دلسیه ابری برآمد صف بپیوستدم و دیدار بیننده فروبستهمی زد برف را بر چشم و بر رویچنان کاسیمه گشتی پیل با اویببسته راه رامین بی محاباچو بندد راه کشتی موج دریاتنش در برف بود و دل در آتشکه با دلبر چرا شد تند و سرکشپشیمان گشت از گفتار بی برز دیده سیل مرجان ریخت بر برخروشی ناگهان از وی رها شدکه گفتی جان وی از تن جدا شدعنان رخش را چون باد برتافتسمنبر ویس را در راه دریافتچو مستی بیهش از رخش اندر افتادبسان بیدلان در بست فریادهمی گفت ای صنم بر من ببخشایمرا تیمار بر تیمار مفزایگناه من ز نادانی دو تو شدکه نانیکو به چشم من نکو شدمن آن زشتی که دانستم بکردمدوباره آب خود پیشت ببردمکنونم نیست با تو چشم دیدارزبان را نیست با تو رای گفتاردلم از شرم تو مستست گوییزبانم را گره بستهست گویینه در پوزش سخن گفتن توانمنه بی تو ره به کار خویش دانمبماندستم کنون بی چار و بی یاردل از صبر و تن از آرام بیزارزبان از شرم تو خاموش گشتهروان از مهر تو بی هوش گشتهببرد از ره دلم را دیو تندیبه مهر اندر پدید آورد کندیکنون گردیدم از کرده پشیمانز من طاعت ازین پس وز تو فرمانچنان دلجوی فرمانبر بُوَم منکه پیشت کمترین چاکر بوم مناگر کین آورد مهر مرا پیشبه خنجر بر شکافم سینهٔ خویشبگیرم من ترا در برف دامنبدارم تا نه تو مانی و نه منمرا کس نیست جز تو در جهان نیزچو من مانده نباشم تو ممان نیزاگر شاید که من پیشت بمیرمچرا در مرگ دامانت نگیرمبه گاه مرگ جویم چون تو یاریدر آن گیتی به هم خیزیم باریهر آن گاهی که چون تو یار دارمنهیب راه محشر خوار دارممرا هم تو بهشتی هم تو حوریکه جوید در جهان زین هردو دوریمنم با تو تو با من تا به جاویدنبرم هرگز از مهر تو اومیدهمی گفت این سخن دلخسته رامینروان از دیده بر، بر رود خونینسخنهایی که صد باره بگفتنددگر باره همان از سر گرفتندجفاهای کهن را تازه کردنددگر باره یکایک برشمردندبگفتند آن جفا کز هم بدیدندسخنهای جفا کز هم شنیدنددراز آهنگ شد گفتار ایشانجهان مانده شگفت از کار ایشاندل ویسه چو کوهی بود سنگینرخش همچون بهاری بود رنگیننه از گفتار رامین نرم شد سنگنه از سرما بهارش گشت بی رنگچو تنگ آمد به خاور لشکر شامبرآمد چون درفشی پیکر بامدل رامین ز شیدایی بترسیددل ویسه ز رسوایی بتفسیدکجا رامین شدی از هجر شیداکجا ویسه شدی از روز رسواچو بام آمد سخنها گشت کوتاهدل گمراهشان آمد سوی راههمانگه دست یکدیگر گرفتندز بیم دشمنان در گوشک رفتنددل از درد و روان از غم بشستندسرای و گوشک را درها ببستندز شادی هر دو چون گل بر شکفتندمیان قاقم و دیبا بخفتندتو گفتی آسمانی گشت بستردرو آن دو سمنبر چون دو پیکریکی تن بود در بستر به دو جانچو رخشنده دو گوهر در یکی کانهمه بالین پر از مه بود و پروینهمه بستر پر از گلنار و نسرینز روی و موی ایشان در شبستاننگارستان بُد و خرم گلستاننهاده چون دو دیبا روی بر رویچو دو زنجیر مشکین موی بر مویچه از بستر چه زان دو روی نیکوبه هم بر، خزّ و دیبا بوده ده توچنین بودند یک مه دو نیازینیاسودند روز و شب ز بازیهمیشه راست کرده بر نشان تیربه هم آمیخته مثل می و شیرگهی پر باده جام زر گرفتندگهی سرو سهی در برگرفتندگهی کافور و گل بر هم نهادندگهی بر ریش هم مرهم نهادنداگرچه بود دلهاشان پر آزاربه بوسه خواستندش عذر بسیارنشسته شاه بر اورنگ زریننبود آگه ز کار ویس و رامینندانست او که رامین در سرایشنشسته روز و شب با دلربایشهمی با او خورد آب از یکی جامبه تیغ ننگ ببریده سر نامبپالوده دل از اندوه دورانبیاگنده به عشق روی جانانبه کام خویش در دام اوفتادهدو گیتی را به یک دلبر بدادهیکی ماهه نشاط و نیک بختیببردی یادشان ششماهه سختیمبادا عشق و گر بادا چنین بادکه یابد عاشق از بخت جوان دادچه خوش باشد چنین عشق و چنین حالگر آید مرد عاشق را چنین فالبه عشق اندر چنین بختی ببایدکه تا پس کار عشق آسان برآیدبسا روزا که من عشق آزمودمچنین یک روز ازو خرم نبودمزمانه زانکه بود اکنون بگشتهستمگر روز بهیش اندر گذشتهست