مرا که نیست غم تن چه قید پیرهن استبه تنگ جان من از زندگی ز ننگ تن استخوش آن زمان که من از قید تن شوم آزادچو نیک در نگری این فضا نه جای من استخلاصیِ دلِ من از چَهِ زَنَخدانشهمان حکایتِ مور است و قصهٔ لگن استبلای جان من آن چشم فتنهانگیز استسیاه روزم از آن طُرّهٔ شکن شکن استچو کند صورت شیرین ز تیشه دانستماز آن زمان که همان تیشه خصم کوهکن استاگرچه پاس حقوق وفا تو نشناسیولیک قصد من از رویت حق شناختن است