غم عشقی ز نشاط دو سرا ما را بسصحبت بیدلی از شاه و گدا ما را بستو و بر مسند جم جام زدن نوشت بادمسند خار و خس جام بلا ما را بستکیه بر بالش عشرت زدن ارزانی غیرخشت در زیر سر و فقر و فنا ما را بسنیستم در خور لطف طمع از حد ببرمدو سه دشنام بپاداش دعا ما را بسخون شد از رشک دلم شانه بزلفش که کشیدروز و شب عربده با باد صبا ما را بسملک الحاج و ره کعبه که در ملت عشقطوف این کوی خوش آئین و صفا ما را بستاجر عشقم و سرمایهٔ من دین و دل استگلرخان نقد یکی عشوه بها ما را بسدرد عشق تو چه سنجیم بقانون شفاکز اشارات دو ابروت شفا ما را بسهرکسی در کنف دولت صاحب جاهیستدل قوی دار تو اسرار خدا ما را بس