وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
شب هجران که بی روی چو ماه استبچشم عاشقان عالم سیاه استشب هجران که بنماید ستارهمگو شب، هست دودی بی شرارههمه دم عاشق دلریش سوزدولی چون شب درآید بیش سوزدکسی کش دردی از داغ درونستچو شب شد درد و داغ او فزونستکسی داند چه در دست این که یاریشبی روز آورد در انتظاریشب دوری دراز و جانگدازستحکایتهای او گفتن درازستشب غم گر سیه باشد بر جمعسیه تر باشدش پروانه بی شمعز داغ سینه سوزان شب غمدل پروانه بودی در تب غمچو شمع از غم دل جمعش برآشفتدر آن تاریک شب روشن همیگفتکه ایشب گر سواد دیده هاییچه حاصل گر نداری روشناییچه شام است این، مگر باد جهانگردگذر بر توده خاک سیه کرد؟نگویم عالم از شب ظلمت اندوختکه از آه من امشب عالمی سوختچو آید سبز گون در دیده عالمچرا از دیده سازد روشنی کمعجب دارم کزین شام جداییبه دارو دیده یابد روشناییترا ایشب کدورت از غم کیست؟سیه پوشی ترا از ماتم کیستهمه زلفی جمال مهوشت کو؟همه دودی فروغ آتشت کو؟بقصد کشتن هر بیگناهیز خون خلق خوردن دل سیاهیگرفتم سر بسر مشک تتاریچه حاصل کز وفا بویی نداریچو شمع از من به مقراض جداییجدا تا چند سازی روشنایی؟شب یلدایی اما آنچنانیکه با روز قیامت توأمانیچنین شب را کی از راه سلامتدمد صبحی مگر روز قیامتز شب پروانه چون خون در جگر داشتبه یارب یارب شب دست برداشت