وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
نهنگ شوق چون طوفان برآوردخرد را کشتی طاقت فرو بردچنان بحر محبت گشت حوشانکه شمعش ز آتش دل خاست طوفانچو شد تیزاب تیغ عشق حاصلنمودش جوهر آیینه دلچو موم از آتش دل نرم گرددبجان پروانه را سرگرم گرددچنانش سوز او در دل اثر کردکه از سرگرمی و تندی بدر کردچو دید او را به مهر خویش صادقبر او مجنون چو لیلی گشت عاشقگذشت از ناز و او را یار خود کردنیاز عاشق آخر کار خود کردکسی داند که دارد سوز داغیکه دل بر دل همیدارد چراغیولی پاکان چو شمع دلفروزندکه نور از هم فرا گیرند و سوزنددلا، گاهی وصال شمع یابیکه چون پروانه رخ ز آتش نتابیچونگریزی به جور از آشناییبیابی ز آشنایی روشناییچو موسی زاتش فرعون نگریختهم از آتش چراغ دل برانگیختندیدم عاشقی در عشق صادقکه در عشقش نشد معشوق عاشقاگر معشوق جوری می نمایدترا در عشق خود می آزمایددل پروانه گر از داغ ریشستجگر سوزی و داغ شمع بیش استگرش داغی بود بر سینه بلبلبود صد داغ هم بر سینه گلمیان عاشق و معشوق رازی استکه گر این سوزد او را هم گدازیستبپای یار اگر خاری درآیدز عاشق ناله زاری برآیدوگر عاشق خورد تیری دل دوستبدرد آید چو خود در سینه اوستدل پروانه چون میسوخت از دردبجان شمع سوز او اثر کردچنان شمعش بدل آتش برافروختکه در پروانه چون میدید میسوختبدو گفتا که ای پروانه مستبسوز و زاریم بردی دل از دستترا هر چند در جور آزمودمفزون شد اعتقاد از آنچه بودممرا مهر تو در دل جا گرفتهز جانم آتشی بالا گرفتهمن اینسان گرم مهری کز تو بینمبمیرم بیتو گر روزی نشینممبادم زندگی آنروز روزیکه بی رویت کنم مجلس فروزیمرا هرجا نشانی تا بمیرماز آنجا پای رفتن برنگیرمچو شد سوز غمت راز نهانمزبان برم گر آید بر زبانمنیاید بر زبان از عشق رازمگر از تن پاره برداری به گازمبه تیغم گر جدا گردد سر از تنبه مهرت تیز تر گردد دل منقسم خوردم که هر جا روی آریمرا هم باشد آنجا روی یاریهمه جان و دل و تن از تو باشمتو از من باشی و من از تو باشمدل مومی چو شمعش نرم گردیدمیان هر دو صحبت گرم گردیددر آن صحبت ز گرمی بی شکفتیچراغ از گرمی صحبت گرفتیز وصل هم عجب دلشاد بودندولی فارغ ز قصد باد بودند