وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو ناز افزون کند یار جفا کیشتو هم باید نیاز خود کنی بیشدر مهر ار ببندد دلبر از نازتو از راه وفا بگشا دری بازچو با پروانه کردی شمع خوارینبودی کار او جز سوز و زاریبدو گفت ایسهی قد سرافرازز نازت سوختم چند آخر این نازاگر گردد غم من بر تو روشنبسوزد دل ترا بر محنت مننمیدانی چه سوزی در درون استدرونم ز آتش داغ تو خون استز لعل آتشینت این پریوشچو درج لعل دارم دل پر آتشتو عین آتشی من چون شراریبمیرم از تو گر جویم کناریمرا تایکنفس باقیست بر تننخواهم از هواداری نشستنهوای آن بود ای سرو نازمکه نقد جان سر افشان تو سازمبهر رنگی که خواهی خوش برآیمدر آتش گر روی من هم درآیمبسوزم تا نگویی ای پریوشکه دست از دور میداری بر آتشدل من ذره وش گر راغب تستتو خورشیدی کشش از جانب تستبر وصل توام خوردن هوس نیستبجز پیش توام مردم هوس نیستمسوزم دل بداغ دوری از نازمرا در آتش محنت میندازرخت هرچند نوری روشنش هستفروغی دیگر از سوز منش هستز من گردد مه رخسارت افزونز من شد گرمی بازارت افزونبلی گردد چراغش روشنی بیشچو سوزد خادمش پروانه پیشچه باشد گر ترا یک بنده باشمکه گردم گرد تو تا زنده باشمچو میگویی تو شاهی من گدایمتو در قیمت کجایی من کجایم؟ولی امید عاشق بیش از آنستکه گوید اینچنین یا آن چنانستز من گر بشنوی گویم منالیز حال همچو خود درمانده حالی