وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
دو خادم داشت آن سرو گل اندامیکی کافور و دیگر عنبرش نامدو خادم همدم و همراز و همسالبجانسوزی موافق در همه حالمخمر مهرشان با طینت شمعو زیشان بود زیب و زینت شمعتهی ز ایشان نبد اندیشه اوپر از ایشان ز رگ تا ریشه اوز عزت هر دو بود از نیکخواهیبه چشمش چون سپیدی و سیاهیازین بوی وفا داری شنیدهوز آن صد رو سفیدی نیز دیدهغم پروانه چون از حد بدر شدز سوزش شمع را آخر خبر شددوان با خادمان خویشتن گفتکه با پروانه باید این سخن گفتکه ای بیهوده گرد باد پیماچه میگردی به گرد مجلس مابگرد بزم ما تا چند پوییچه افتادت چه گم کردی چه جوییمرا نادیده ای فرسوده تن گیربرو دنبال کار خویشتن گیرنظر بازی ترا با من نسازدکه جز دیوانه با آتش نبازدچو اینها خادمان از وی شنفتدیکایک باز با پروانه گفتندیکی قهرش همی کردی بخوارییکی پندش همی دادی بیاریبر او کافور بس دلسرد بودیولی عنبر نیاز آورد بودی