ساقی از آن آب توکاتش برستدل همه دم سوزد و جان خوشترستمجمر تن ز اخگر قلب از چه سوختو اب رخ از این زر قلب از چه سوختگر زر دل را کنم از می سرهلشکر غم بشکنم از میسرهمرغ دل از شوق تو پروا کندسوی گل از شوق تو پروا کندنامه جزوی بسوی کل بردچند جم این آرزوی گل بردنامه جم را چو گل از ناز خواند