ساقی ازان گلشن گل رنگ رنگکرده لب از خوردن گلرنگ رنگروبهی آموخت از آن رو بهارمی خور و رو جانب آن روبه آرکشته گل تازه و جان کشته زارمی خور و دل خوش کن از آن کشته زارآتش موسی کن از آن سیب یارو آبی از آن آتش موسی بیارز آهوی او کن دل خود شیر گیرمست یک آهو شو و صد شیر گیرروزی از ایام در آن روزگارکامده نوروز و شد آن روزگارابر هم از عشوه در افشان شدهصفحه گلزار پر افشان شدهفرش زر انداخته باران به کشتخرمن در ساخته باران به کشتنافه سرو آمده ریزان ز بادگربه بیدش شده لرزان ز بادشاخ گل از بلبل دستان سرایکف زن و مست از همه دست آن سرایمطرب آب از کف خود نغمه سازدر کف او نعره زن از زخمه سازشاخ گل افتاده و استاده بازساغر مل داده و استاده بازحنجر بید از نم شب زر نشانداده گل از خنده لب زر نشان