ساقی از آن نوگل باغم نوازخاطر این بلبل با غم نوازسوزم ازین مشعل شب سوز چندتا سحر از اول شب سوز چنداز رخ خورشید کن آن طره بازپرده کش از دیده آن جره بازبازکن آنزلف دل آرا چو شستگرچه شد آن بند دل اما خو شستکی که چو او حاکم و والی نژادابن عممی داشته عالی نژاد