ساقی از اقبال تو ما سر خوشیموز می الطاف تو یکسر خوشیمبر غم ما چون دل رحمت بودرحم تو هم داخل رحمت بودبخت تو کز پنجه شیر آب خوردجرعه او غنچه سیراب خوردشکر تو دل کردنش آزاد گیستاز حق تو گردنش آزاد کیستدل بود از نعمت او کام بخشدارد از او خلقی از انعام بخشکام دل از نعمتش انعام شدخاصه که از همتش آن عام شدبا همه کس خلق وی آنسان بودبهتر از آن ذات کی انسان بودای بتو از رحمت حق صد کرمسامعه بی وصف تو گوید کرم