ساقی از آن جوهر آرام سوزکافکند اندر سر آرام سوزآتش دل خاسته فریاد رسهم ز تو دل خواسته فریاد رسداد کزین ساقی دوران مادرد شد از باقی دور آن مابا همه او را شکر آبی بودبا شه کوثر مگر آبی بودگرسگ شاهی گسل از همرهانبر درشاه آی و دل از هم رهانبنده شه را غم و در دست هیچصاحب صد عالم و در دست هیچدر پی کامی هم ازان خانداناین شه غازی هم ازان خانه دانشاه دل آزاده فرخنده زادکز دل او آیت فرخنده زادسایه حق اختر خورشید تابخورده از او گوهر خورشید تابخطبه اثنا عشر انداخت طرحسکه باطل همه او ساخت طرحپاک شد امروز از آنها دیارگمشده گو: روی سو آن هادی آرخطبه اش آتش زده در خسروانسکه او بر گل و برخس رواندر طرب از صحبت و یاریست خوببا همه از حکمت و یاریست خوب