به شکر حق که کند شکر حق ستایی راکسی چه شکر کند نعمت خدایی راچه کبریاست ندانم ز ملک تا ملکوتچه فسحت است و فضا ملک کبریایی راکمال حکمت او میکند بنات نباتدر امهات زمین نطفه سمایی رابرای روشنی خانه دل از دیدهنهد براه نظر چشم روشنایی راخطی کشیده بناگوش گلرخان از مشککه گو شمال دهد نافه ختایی رادهد به گوش چو گل شیوه سخن چینیبه مرغ ناطقه بخشد سخن سرایی راز باغ عارض خوبان بصید دل هرسونهد ز سنبل مو دام دلربایی رابه دلگشایی بلبل برآورد از خاکگلی که آب دهد باغ دلگشایی رابه شهد حکمت او از پی شفاءالناسطبیب نحل برد مرهم شفایی رافتیله مه نو را چراغ بدر کندبه شمع مهر دهد نور مه فزایی رابه ذره چهره کاهی دهد ز پرتو مهربه آفتاب دهد مهر کهربایی راکسی که بر در او دولت گدایی یافتکجا بشاهی عالم دهد گدایی رابملک هر دو جهان غیر او ندارد راهکه غیر ازو نسزد ملک پادشایی رابزرگوار خدایا به مبتلایان دهکه جز تو نیست دوا مبتلایی راطبیب اگر بدهد داروی شفا بخشیشفا تو دهی داروی شفایی راتن شکسته اگر مومیایی اش سودستبه دل شکسته چکارست مومیایی رابه پیش تیر قضای تو چاره جان سپرستسپر چکار کند ناوک قضایی رادلا ز چون و چرا دم مزن درین مشهدکه راه نیست در او چونی و چرایی راسجود قبله جان کن بدوست روی آورچه رو بخاک نهی سجده ریایی راترا بقدر قدم کعبه سر فراز کندچه عذر لنگ بیاری شکسته پایی راصفای کعه چه خواهی دلت چه دریابدنخست از آینه بزدای بی صفایی رابراه کعبه جان سر به جای پای بنهرو مدار ز پا عذر ناروایی رابه بین عزیزی تقوی که نفس خویش بزرفروخت یوسف و نفروخت پارسایی راز نفس بد نشوی مطمین که در خوابستکه اژدها نکند ترک اژدهایی رامرو بخواب که دزدان چه کاروان گیرنددگر بخواب نبیند کسی رهایی رامگیر انس چو وحشی بخویش و بیگانهبهیچکس مگشا چشم آشنایی رانهفته میر درین دار ملک و چون منصوربه دار جلوه مده نقش خودنمایی راز مرگ غم نخورد هرکه ترک خویش کندکه مرگ عید بود عاشق فدایی راز ما و من بگذر زانکه قدسیان گویندکه خاکیان بچه دعوی کنند مایی راز فقر هر که غنی شد ز غیر مستغنی استچه احتیاج به غیر است کیمیایی رابرای دام گدایی گرفتم ای عباسهزار رخنه کنی این کهن قبایی راز حرص سیر نگردی اگر بدام آریبجای مرغ هوا ذره هوایی راتو در سرای جهان چون نکرده یی کاریچه مزد میطلبی نقد آن سرایی راگل جوانیت از یاد برده چون بلبلخزان پیری، و امید بی نوایی راتو مرده دل که شوی زنده از دم ناییعجب که صور نخوانی صفیر نایی رامخور شراب که پوشد غمت نه دفع کندبخور صیقل می زنگ غم زدایی رامکن بآب بقا تکیه هم که باد فناسرشته است در او گرد بی بقایی راهزار سال وفا عمر نوح اگرچه نمودنمود عاقبت الامر بی وفایی راتو هم ز شعر مزن لاف اهلی و بشناسکمال انوری و سعدی و سنایی رااگرچه گوهر مخزن باسم و تاریخ استکه میخرد بجوی این در بهایی رابزرگوار خدایا ز لطف خود بر مامگیر هرزه درایی و هرزه رایی رااگرچه خدمت ما نیست در خور رحمتز ما دریغ مکن رحمت عطایی را