وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
چو یک چندروزی فراغت نمودشنید آنکه در مصر شورش فزودبفرمود من خودم روم بیدرنگنباید که با مصر گیرند جنگببینید سان سپه مرابیارید اسب و کلاه مراخود و چند تن از یلان باسپاههم از سوی دریا گرفتند راهیکی نامه با مهربانی نوشتامیری فرستاد نیکو سرشتسوی شاه مصر و همه مؤبدانابا هدیه و وعده جاودانشه مصر و شاهنشه داریوشبزرگند و بادانش ورای و هوشنباید که مردم بکشتن دهیمبه قتل و به غارت نهشتن دهیمشه مصر گفتا که ای شهریارنباشد مرا قصد در کارزاروزانسوی فرمود کای سرورانهمه نامداران و هم افسرانپذیره نمائید شه داریوشکه باشد شهنشاه با عقل و هوشهمه کاهنان و بزرگان شهرپذیره شدندنش به رومیه بحرچو کشتی شاهنشه کامکاربدیدند آید بسوی کنارهمه پرچم صلح افراستندزدشاهنشه خود امان خواستندسپهدار آمد بر شهریاربفرمان آن شاه با اقتداربفرمود ای افسر نامدارجهازات جنگی نیاید بکارنباید که در مصر آید سپاهچو مصری پیاده خود آمد براهبمانید در بحریک چند روزبه بینیم تا مهر گیتی فروزچه در پیش دارد چه سازد بماچه کورش شوم یا چو کامبوزیابفرمود کشتی رود در کنارز کشتی در آمد شه کامکارهمه کاهنان و بزرگان شهرپیاده برفتند تا سوی بحرزمین بوسه دادند کای شهریارتو مهری همه مصریان چون غباربگفتند شاها پناهنده ایمبدرگاه تو ما سرافکنده ایمامان از بد و ظلم کامبوزیاکه بنشاند مارا بخاک سیاههموگا و آپیس ما کشت و رفتبه آتش خود و ما نشانید تفتبدی کرد با مصریان هر چه بیشنمک زخم مارا بپاشید ریشهم امروز روزیست در سال پیشکه کشته است آپیس بادست خویشهمه سوگواریم وزار و فکارکه چون بینوا کردمان شهریارشهنشاهشان مهربانی نمودابر رتبت کاهنان برفزودبفرمود هرجا که کامبوزیانموده است ویران بسازم بجاچنان گاو آپیس کو کشته استدل مصریا ن را بر آشفته استبدست آورم گاو آپیس رابهر ره توان رفت سوی خداهمه شاد باشید من چون پدربدلجوئی مصر بستم کمرهمه مصریان شاد و خندان شدندبرآن شاه عادل ثنا خوان شدندبگفتند شاها دلت شاد بادکه ملکت همه ساله آباد بادتو شاهی و مصرت همه کهتر استنه مصری است آنکوز امرت در استشهنشه بفرمود با افسرانکه حاضر نمائید صنعتگرانمعابد بسازند و ایوان کنندبناها بتعمیر پیمان کنندبهر شهر، زان پس امیری روانبگشتند چو پای گاوی نشانچوشه کرد برکاخ شاهی ورودسران سپه شاد باد و درودبگفتند و شد بر فلک بوق و کوسز زینت بشد مصر همچون عروسهمان پرچم پارس بر ماه شدکه شاه جهان برسر گاه شدوزیر و امیر و بزرگان شهرسوی کاخ رفتند از سوی بحرهمه صف کشیدند در پیش گاهزمین بوسه دادند بر پیش شاهشهنشاه از لطف بنواختشانسزاوار خود پایگه ساختشانچو روزی بشد چند از این قراربفرمان آن شاه با اقتدارز هر ملک و هر قریه و هر کنارفزون آوریدند گاو از شماربفرمود تا کاهنان و سرانبکاوش بجویند گاو نشاناز آن گاوها هر کدامین شماکنید انتخابش دهم من بهاءبجستند گاوی نکو و جوانهمه مصر خرم ز پیرو جواندر آن روز جشنی بیاراستندبه تعظیم گاوان بپا خاستندشهنشه در آن جشن شرکت نمودز بهر آمون معبدی نو فزودچو امن و امان شد همه سوی نیلبکسب و تجارت بکشتی و پیلهمه راهها صاف و هموار شددگر باره ارابه در کار شد