وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
وزان پس ز سر کردگان هفت تنبشاهی نمودند خود انجمنبگفتند کز ما یکی شهریارشود بر سر تخت گیرد قرارکه ایران نباید که ویران شودگله بی نگهبان، پریشان شودبگفتند هفت اسب تازی نژادز آخور بیارند در بامدادز ما هفت تن هریک اسبی سواربمیدان بتازیم خود شاهوارهر اسبی که شیهه ز دل بر کشدهمان صاحب او بشاهی رسدچو مهر درخشان سراز پشت کوهبرون کر دروشن بشد دشت و کوهدرو دشت از مهر ، زرینه پوشفلک گیسوان طلائی به دوشهزیمت بشد لشکر زنگبارجهان شد دگر باره چون نوبهارچو آوازمرغان بیامد بگوشتذروان کشیدند از دل خروشدهل زن دهل را چنان کرد گرمز چشمان شیپور زن برد شرمسوی دشت رفتند مردان همهبصحرا بیفتاد بس همهمهدر اطراف میدان صف آراستندهمه سبقت از یکدیگر خواستندهمه چشمها بود برسوی شهرکه تا خود کرا پادشاهی است بهربمیدان چو آن هفت مرد دلیرهمی اسب راندندچون نره شیریکی شیهه زد مرکب داریوشسپه راز شادی برآمد خروشاز آن هفت، شش تن پیاده شدندهم از دور مردم نظاره شدندکه شاهی ز کورش توداری نسبهم اسب تو شیهه نزد بی سبببتختش ببردند و بنشاندندبر او زر و گوهر برافشاندندهمه بوسه دادند روی زمینبشاهی بر او خواندند آفرینچو بر تخت شد داریوش کبیرشهنشاه روشن روان دلیرهمان تاج شاهی بسر برنهاددگر باره ایران ازو گشت شادچو او بود شاهنشه دادگربکشورگشائی به بست او کمربفرمود ای کارداران منهمه برگزیده دلیران منبکوشید تا نام رفته بجابیاریم چون عهد کورش بپاز کامبوزیا مملکت شد خرابکه ملت همه در غم و پیچ و تابگوماتای غاصب بد و خوفناکهم از سایه خویشتن داشت باککنون ما بکوشیم و جبران کنیمدگر دشمنان زارو پژمان کنیمبگفتند شاها همه کهتریمز فرمان و امرتو ما نگذریمبفرمود لشکر شود چهار بخشباطراف کشور بگردند پخشفرستاد نامه بهر کشوریبهر نامداری و هر افسریبگفتا منم داریوش بزرگبه آبش خور آرم همه میش و گرگهرانکس که آید بدرگاه منمرا شاه داند بهر انجمنکنم مهربانی نیازارمشبهر کار خود محترم دارمشاگر سر به پیچد ز فرمان منبرم آبرویش بهر انجمنز دریا به دریا سپاه منستخداوند گیتی پناه منستمرا گنج بسیار و لشگر دلیرحریفند هریک بصد نره شیرکنم اختری روشن اندر جهانکه روشن دل آید شهان و مهاندر این ملک پهناور نامدارهمان نام نیکم شود یادگارکه خواهم پس از قرنهای درازبمردانگی یادم آرند بازفرستاد برهر سوئی لشکریکه آرام سازند هر کشوریدر گنج شاهی همی باز کردسلاح دلیران همه ساز کردبهرجا خرابی بد آباد کردبسی کاخهائی که بنیاد کردامیران او فاتح ازهر سفرهمی باز گشتند خود باظفریکی جشن شاهانه آراستندسران سپه را همی خواستدهمه افسران را نوازش نمودبعنوان و بر رتبشان برفزود