وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
چو کامبوجیه این خبر را شنیدیکی نعره زار از دل کشیدجنونش دگر باره بر شد شدیدز مردان نکوهش بسی برشنیدهمه لشگرش از میان رفته دیدخود و افسران زار و افسرده دیدچسان کشته آن نوجوان بردیا؟چگونه کند راز خود برملا؟کنون تخت و تاجش یکی بی نواگرفته است و گشته است فرمانروامریض است و دیوانه و شرمساربنالید و گریان چو ابر بهاریکی خنجر نیلگون بر کشیددل و پهلوی خویشتن را دریدهمینست چه کن همیشه بچاهبدست خودش روز سازد سیاهکسی کو کند چا با فکر دونیقین روزی افتد در او سرنگونندانی که بالاتر از دست توهمی هست دستی زیر دست توتو نیکی کنی نیکی آید برتبدی را بدی باشد اندر خورتچو کامبو ز یازار و نالان گذشتز گیتی پلیدی ورا بهره گشتچو ایرانیان را رسید این خبرزکورش نمانده است دیگر پسرسران و بزرگان شهر و سپاهسوی تخت شاهی گرفتند راهکشیدند شاه دروغی ز تختبگفتند نامرد برگشته بختکمک کردی و نوجوان را بزاربکشتی بدریا فکندی نزارکشیدند شمشیر از بهر کینز تختش کشیدند روی زمینبکشتند آن زشت کار پلیدسرانجام ، بدکار، کیفر بدید