وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
بسی شادمان گشت کامبوجیازفتح برادر که در آسیانموده است و باز آمده سرفرازبدیدار شاه آمده با نیازولی در دل از وی بدی بدگمانکه خواهند او را کهان و مهانچو بشنید مردم ورا بیشترهمی دوست دارند چون جان و سرسپس جنگ مصر آمدش در نظربخود گفت گر من روم در سفرشود بردیا، شاه بر جای منبگیرد همه تاج و خرگاه منچه لشکر چه کشور مراورابجانبخواهند و شاهش کند بیگمانمن اینک کنم دفع او بهتر استنه امروز شاهست و نی مهتر استچو شب شد بیامد بر بردیاکه تا خون او را بریزد بپابدستش یکی خنجر آبگونبروی برادر کشید او برونبپایش بیفتاد پس بردیاکه ایشاه بیداربهر خداچه کردم که خونم بریزی بکینچه دیدی زمن رنجه گشتیمکن بی گنه برتن من ستمکه من سرکش و بی ادب نیستممنم یادگاری ترا از پدربدرگاه تو من به بندم کمرمکش بی سبب بنده زار رامیازار خویش بی آزار رامکش طوطی خانگی در قفسکه جز تو امیدش نباشد بکسکجا بد نمودن که اینم جزاستوگر نیست خنجر برویم چراست؟جوانم هزار آرزویم بدلبرادر بخانه مکش پا بگلبترس از مکافات یزدان پاکمکن تیره خود اختر تابناکبسی بردیا گفت و او کم شنیدبخنجر گلوی برادر دریدیکی مغ ورا یار بد در گناهکه جز او ندانست کس این گناهتن زار او را بدریا فکندکه قصرش بدی رو بدریا بلندبیامد بخوابید در قصر خویشکه مغز بودش نه آیین و کیشبخوابید ناگه یکی خواب دیدپدر را به رویا غضبناک دیدپدر گفت فرزند ناپایدارتبه کرد اهریمنت روزگاربکشتی برادر چنان نامدارنترسیدی از خشم پروردگارنه من راضیم از تو نی مادرتز بد بدتر آید همی بر سرتتو دیوانه ای خوار کردی پدرز نیکی نبینی دگر هیچ بهرشوی زارو کشته تو با دست خویشنه فرزند از تو بماند نه کیشبدشمن رسد دولت و تاج توهمان تخت و هم افسر و باج توبسوزی باتش تو در رستخیزنه پای فرار و نه دست ستیزچو آن ظالم از خواب بیدار شدزکار بد خویش بیزار شدهمی دید حالش دگرگون شدهتو گویی که بی مغز و مجنون شده