وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
بر آن شهر و بر لشکر حمله کردز شهر و سپاهش بر آورد گردیکی نابکاری بجست از کمینمر آن شاه را تیز زد بر جبینچه سروی زپای اندر آمد بخاکز خاک آمد و باز بر شد بخاکدریغ آنچنان شاه بادین و دادکه چون آن شه هرگز نیاید بیادهمه نام او را به نیکی برندبگیتی نه یک تن از او دلخورندبرأی بداد و بنیرو و بخترسید از امیری بشاهی و تختسه دولت ورا پست شد باشکوهز شرق و ز غرب و ز دریا و کوهچه ما دوچه لیدی بفرمان اوچه بابل که بودی به پیمان اونکردی بدی بایکی زیر دستنه عهد و نه پیمان خود را شکستبهر جا خرابی بد آباد کرددل زیر دستان همه شاد کرداز و شاد بودی اسیر و یتیمشه باخدا مهربان و رحیمچو ایرانیان آن شه دادگرفتاده بدیدند در خاک سرز دلها همه نعره برداشتندز خاک و زخون شاه برداشتندبه سر خاک از سوک شه ریختندزچشم اشک خونین همی بیخننددریغا شهنشاه والا تبارکه خاک سیه را گرفتی کناردریغا ازین خوبی و داد توبخاک آنکه بر کند بنیاد توهرا پاک گفتا بایرانیانبه بندید بر کین این شه میاننباید که یک تن ازین رزمگاهبه بیند دگر غیر روز سیاهبکشتند و بستند ایرانیانکه یک تن نمانند اندر جهاناز آن پس شه نام برادر زاربتابوتی از زر سر انجام کارنهادند باناله و با خروشسوی پارس رفتند شهشان بدوشمبندید دل در سرای سپنجکه پایان آن نسبت جز درد و رنجچنان پادشاهی به آن اقتداربر آورد از مغز دشمن دمارز شرق و زغرب و جنوب و شمالبدست آمدش تاج و هم ملک و مالسر انجام رفت او بتابوت تنگنکرد او زمانی بعالم درنگمگر نام نیکت بود یادگارهمه ملک عالم چه آید بکارنهادند تابوت آن شاه راسیه پوش کردند هم گاه راببردند تابوت شاه دلیربه آرامگه بر نهادند زیرشه نامور شد در آرامگاهبخوابید کورش در آن خوابگاهچه خوابی که دیگر نه بیدار شدنه ماد و نه لیدی طلبکار شدتفو بر تو ای گردش روزگارنه ملک ونه مالت نیاید بکاربشد دور کورش بگیتی تمامنماندی از وجز یکی نیک نام