وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
پس آنگه بفرمود آنچه اسیرکه بخت النصر از صفیر و کبیرز شهر فلسطین بیاورده استهمی بی سر انجامشان کرده استهمه باز گردند در شهر خویشگرایند برراه آیین و کیشبسوی فلسطین کند رهسپاریهودان که بودند چندین هزاردوصد بیش از چهارده یکهزاریهودی بد آرازه در آن دیاربفرمان شه جمله شادان شدنددعا گوی از دل بشاه جوانهمه عازم ملک خود شادماندعا گوی از دل بشاه جواندگر امر فرمود از زر و سیمبناها بسازند در اورشلیمکه ویران نموده است بخت النصرنخواهم که ویرانه باشد دگریهودان بتعمیرش پرداختندزنو باروی اورشلیم ساختنددگر گفت پس کورش دادگرکنون به ماساژت نمایم سفرکه یک زن در آنجاست فرمانرواکه خواهم من او را بیارم سرارسولی فرستاد نزدیک اوکه روشن کند جان تاریک اوبفرمو هستم ترا خواستارنه با تو کنم جنگ و نی کارزادجوابش چنین داد آن زن که شاهزجنگم بترسید و نامد براهکراید بجنگش پذیره شومچو داند که در جنگ چیره شوماز این روی پوزش نماید برمولیکن نه من شاه را در خورمبکورش بگفتند ناید بدرمیان جنگ را بسته اینک کمربر آشفت کورش بفرمود جنگنمایم نزیبد بجنگش درنگ