وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
چو شد سال تازه بیامد بهارجهان گشت خرم چو نیکو نگاربفرمود کورش که سان سپاهببینند و جنبند زان جایگاهبه تسخیر بابل چو مامور گشتبفرمود لشکر رود سوی دشتچنین گفت شاهنشه نامداردگر باره داریم ما کار زارکنون باید آهنگ بابل کنیمببابل یکی فتح قابل کنیمبگفتند کای شاه فرمان تراستفلک گر بحکمت نهد سررواستگذر کرد از رود دجله سپاهسوی ملک بابل گرفتند راهسوی کلده آمد سپهدار شاهابا صد هزاران گزیده سپاهنبونید نام شه کلده بودز طغیان کورش بس آشفته بودبه یاران جنگ و نه پای فرارنه سردار جنگی نه خود هوشیاربکورش بگفتند کای پادشاهیکی ژرف رود است دربین راهبفرمود کورش ندارید باکببندید دل را به یزدان پاکچو حاضر شدند آن سپاه دلیرکمر بسته بازو گشاده چو شیربخوبی گذر کرد جمله سپاهبیک حمله شد شهر بابل تباهنبونید تسلیم آن شاه شدپیاده روان سوی در گاه شدچو شاه جوان کوروش دادگرنبونید را دید حال دگربگفتا نبونید دل شاد دارتن از رنج و غم یکسر آزاد دارسپاهم نه غارت نه ویران کندنه ظلمی که دلها پریشان کندرعیت ههه در پناه منندسپاهت همه چون سپاه منندیکی مرد باهوش و بارای و دادبدو پادشاهی بابل بدادنشاید دلی از تو درغم شودنه از ملک بابل دهی کم شوداگر بشنوم ظلم و عصیان توبر آرم دمار از سرو جان توبهرجا خرابی تو آباد کندل بابلی را زخود شاد کنز دهقان زیاده مخواهید باجکه ویران شود مملکت از خراجچو دستور داد آن شه دادگربفرمود لشکر بجنبد دگر