وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
از آن پس به لیدی بیاورد رویشهنشاه کورش که بد نامجویشه لیدیا بد کرزوس نامجهان بود وی را همیشه بکامهم از آسیا قسمتی داشتیببحر اژه رتبتی داشتیهم از رود ها لیس تا شهر ساردبفرمان آن شاه گردن نهادخبر از فتوحات کورش شنیدچو تسخیر ماد و سکاها بدیدبفرمود لشکر بیاراستندجوانان جنگی همه خواستندبگفتا که کورش جوانست و خامگمانش که عالم بگیرد بکامچنان راه را تنگ سازم بروکه بهرش نماند دگر آبرومرا هست چون لشکر بیشمارسران و سپه را ز چندین هزارکه هم گنج هست و سلاح و کمرسر سر کشان اندر آرم به بربدوزم دهانشان به تیر خدنگبسوزم همه لشکرش را بجنگخود و لشکرش را بیارم به چنگچو ماهی که آید بکام نهنگوزیری ز لیدی به نرمی نهانبگفتش که کورش شه نوجواننه بینی جهانش بکام آمده استجوان است و جویای نام آمده استتو با او نداری در ابن جنگ تابنبیند کسی همچو شاهی بخواببرآشفت کرزوس و گفتا که بسمن او را نخواهم شمارم بکسیکی بچه کو پروریدش شباننباید شود حکمران جهاننهانی بخود گفت کاین رای نیستمرا با چنین شاه خود پای نیسترسولی ببابل فرستاد و گفتکه با تو بگوییم راز نهفتوزان سو بمصر او فرستاد کسبر شاهشان داد پیغام بسکه اینک یکی کودکی بیخبرگرفته است از ماد تا باخترسوی لیدی اینک شده رهسپارخود و افسران سپاه و سوارمن اکنون بجنگش پذیره شومامید است در جنگ چیره شومولیکن چو کورش مرا کرد پستبگیرد همه ملک لیدی بدستاز آن پس بتازد بسوی شماکند واژگون تخت و کوس شمابنا بودیش گر که پیمان کنیمخود و لشکرش جمله بیجان کنیمبپاسخ بگفتند رو سوی جنگاز آن پس بیاییم ما بیدرنگچو شد مطمعین از دوشاه بزرگبشد عازم جنگ شاه سترگبکی نامور از سران سپاهبفرمود گردد روانه براهرود تا بیونان ابا سیم و زرسپاهی کند جمع از بحر و برکه باسیم جمع آورد لشکریسپه چون فزون گشت فتح آوریسواره ابا اسب تازی نژادبیونان نرفت او بیامد بمادبر کورش آمد زمین بوسه دادبگفتا که شاها دلت شاد بادهمی آمدم تا بگویم سخنز گرزوس و بابل هم از انجمنسه شاه و سه دولت همه سر بسربکین و بجنگ تو بسته کمرکنون من بیونان شوم رهسپاردهم گنج و لشکر بیارم بکاربخندید کورش ز گرزوس گفتکه این شه برون کرد راز نهفتخودش سست و سرباز اوسست ترکه لشکر بجوید ز کوه و کمرشنیدم که لیدی بسی با صفاستهمی پایتختش خوش و دلگشاتبود شهر زیبا و بس باشکوههمی پر زنعمت هم پر گروهز ایزد چنان خواهم آن دادگرسپارد بمن لیدیا سر بسرکنم کشور آباد با عدل و داددل مرد ما نشان نماییم شاسپهدار اجازت گرفت و برفتسوی ملک یونان به تندی بتفتسپس شاه خود افسر انرا بخواستبگفتا که لشگر نمائید راستچو فردا شود روی گر دون سپیدبه لیدی بتازیم ما با امیدچو شد نیمه شب گاه بانگ خروسبگویید لشکر نوازند کوسبشب تا سحر لشگر آراستندسحر شد سلاح و سپر خواستندسواره پیاده همه صف بصفهمان پرچم مادشان بد بکفبفرمود تا اسب شه زبن کنندز لیدی دگر جستن کین کننداز آن روی کرزوس سان شاههمی دید و گفتا که فردا بگاهسوی لشگر ماد حمله بریمبکورش بتازیم و نام آوریمپس از ما شه مصر آید بجنگبکورش نمائیم ما عرصه تنگبفرمان گرزوس لشکر زگاهبر آمد خود و افسران سپاهگذشتند از رود هالیس زودسوی ماد رفت آن سپه هر چه بودبکورش بگفتند لشکر رسیدز گرد سپه دشت شه ناپدیدبفرمود صف ها بسازند راستبه بینیم تا سربلندی کراستیکی پارسی افسر نامداربیامد بمیدان سوی کارزادبگفتا منم نامدار دلیربگاه نبردم چو یک نره شیدبفرمان کورش شه نامداز گرزوس ولیدی بر آرم دمارچو بشنید کرزوس حمله ببردبر آن افسر نامبردار گرداز آن رو هرا پاک فرمان بدادکه ای نامداران ایران و مادیک امروز مردانه جنگ آوریدسر دشمنان با به چنگ آوریددلیران همه نعره برداشتندبدو دست تیغ و سپر داشتندچکا چاک شمشیر و پولاد گرزبروی سر و سینه و یال و برززمین پر زخون شد هوا تیره گشتفلک بر چنین جنگ خود خیره گشتبه شب دست زا جنگ برداشتندبه بر سر کلاه و نه سر داشتندبسی مرد از لیدیان کشته شدبخاک و بخون لشگر آغشته شدبگفتند گرزوس پس برنشستسپاهش فراری شد از کوه و دشتبرفتند یکسر سوی شهر ساردنبودند از آن جنگ مسرور و شادبفرمود کورش هرا پاک راوزیر خردمند دل پاک راکه تا جمله یک هفته راحت کنندبچادر سپاه استراحت کننداز آن سوی گزروس آمد بسارددلی پر زکینه سری پر زبادگمان کرد کورش عقب سازدشز هالیس آید بیازاردشچو چندی گذشت و نیامد سپاهبگفتند کورش نباید ز راهزمستان و باران و برف و تگرگنیاید دگر بی جهت سوی مرگدل خویش شه این چنین شاد کردسپه را همه یکسر آزاد کرداز آن روی کورش پس از چندروزبفرمود با لشگر کینه توزکه باید سوی لیدی آریم روچو گرزوس باشد بسی جنگ جودگر باره آید در این پهن دشتهم از رود ها لیس خواهد گذشتسحرگه چو برخاست بانگ خروسزهر سو برآمد غریوی ز کوسبنه بر نهادند و بستند بارسوی شهر لیدی همه رهسپارزهالیس بگذشت شاه و سپاهکه بر شهر تازند از گرد راهیز آشفت گرزوس از این خبربگفتا مرا بد بیامد بسربفرمود با افسران سپاهکه در دشت شرقی به بندید راهسر راه کورش بگیرید سختنه بیند دگر چشم او روی تختچو آمد سپاه سه نامدادخود و صد هزاران سپاه سوارسواران لیدی صف آراستندهمی هم نبرد از طرف خواستنددلیری بیامد ز ایرانیانبکین آنچنان تنگ بسته میانبگفتا هم آوردت آمد بجنگز ترکش بر آورد تیر خدنگبلیدی یکی تیر باران گرفتگمانش کمین سواران گرفتهم از ضرب شمشیر و گرز و سنانسپه بر زمنی همچو برگ خزانچو گرزوس خود بخت بر گشته دیدسران سپه را همه کشته دیدبشد خود سوی سارد باهر که بودکه شاد که دروازه بندند زودتعاقب نمودند ایرانیانگرفتند آن شهر را در میانبفرمود گرزوس با مهترانکه آتش فروزید خود بیکرانمن این زندگانی نخواهم دگرچو بینم که بردند تاج و کمرنخواهم زن و کودکانم به بندگرفتار آیند و رنج آورندبه آتش بسوزم خود و خانه امنبیند دگر غیر ویرانه اماز آن سوی کورش شه شیر گیربشد حمله ور باسپاه دلیربکوبید هم برج و باروی شهرتو گویی جهان شد گرفتار قهربگفتند گرزوس آتش فروختخودو کودک و خاندانش بسوختبزد اسب و آمد بمیدان شهرکه کرزوس ر آتش همی خواست بهتربفرمود کان آتش شعله ورزدند آب و خاموش شر سربسربفرمود کورش که ای شهریارچرا آتش افروختی نابکارنپرسیدی از سروران و شهانر آتش منم بیشتر مهرباننه من شاه بیداد و بی دانشمکه آزرده سازم شهی یا کشمنسازم اسیر و نه غارت کنمنه بر کس نگه با حقارت کنمتو هستی گرامی و بس محترمقدم بر ندارم بسوی حرمچو گرزوس بشنید بس گشت شادبگفتا که شاها دلت شاد بادندیدم چو تو شهریاری بزرگبعهد تو یکجا رود میش و گرگاز این پس مرا سر بفرمان تستدگر جان و مال و سرم زان تستبگفتا تو بر جای خود باش شاههمه ساله باجت بیاید بگاهپس آنگاه کورش شهنشاه شدبگیتی فزون از فر و جاه شدر تسخیر لیدی چو پرداخت شاهبگفتا که لشکر بر آید راهبتازید بر آسیای صغیرمهاجر نشینان خرد و کبیرکه آنان ز یونان تمامی بدندبه گردن کشی دزد نامی بدندمسخر نمود آسیای صغیرشهنشاه دهقان نواز کبیروزان پس به ایران نهادند رویخود و باهرا پاک لشکر دوسوییکی شهر برساخت کورش بدشتکه چشم فلک خیره زان شهر گشتز کارون بد آبشخور شهر شاهکه ایوان و قصرش زدی سربماه