وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
پدر گفت فرزند برنای منامیری تو در پارس برجای منتو دیندار باش و بی آزار باشامیری تو پیوسته هشیار باشبدان تو خدا را یکی بنده ایهمی بنده ای هم پرستنده ایهرا پاک بشنید چون این خبربشد شادمان گفت کین پسربگیرم از این شاه آژید هاککه افکند او نوجوانم بخاکنهانی پیامی بکورش بدادبگفتا چه داری دل خویش شادچرا نیستی فکر کین خواستننکوشی پی لشکر آراستنندانی ترا کشت آژید هاکولی خواست ایزد نگشتی هلاکهمان مادرت زار و بیچاره بودرشوی وز فرزند آواره بودمنم با تو همرا اندر خفاپی داد خواهیت دارم وفاچو بشنید کورش دلش گرم شددلش بر فسون های او نرم شددلش بر جوان هرا پاک سوختکه از آتش کورش آن بچه سوختجوابش چنین داد دل شاد دارتن از رنج و غم یکسر آزاد دارببندم کمر بهر این کین و دادستانم ز شاه و امیران ماد