مستیم تا ابد شده از بیخودی ز دستزان باده که داد بما ساقی الستمن مست عشقم از بر ما خیز زاهدابد نام می شوی که بما میکنی نشستهرگز خمار فرقت جانان ندید جاناز باده وصال چو بودم همیشه مستمن فاش گویمت دو جهان غیر یار نیستسر چنین بلند نخواهیم گفت پستاز مظهر جهان چو توئی ظاهر از چه شداین اختلاف مؤمن و ترسا و بت پرستبی بهره از جمال رخت نیست ذرهمرآت حسن روی تو بودست هرچه هستتا مهر نوربخش بتابید بر دلماز جمله قید جان اسیری ما برست