بقید زلف تو جانم عجب گرفتارستز بند دام تو جستن نه سرسری کارستز مهر روی تو ذرات کون در رقصندجهان ز تابش حسن تو غرق انوارستدرون پرده کثرت جمال وحدت دوستکسی معاینه بیند که مرد اسرار استیکیست عاشق و معشوق پیش اهل یقیندوئی گمان کج احولی و پندار استسپاه عشق سراسر گرفت ملک وجودخرد ز دست تظلم بجان بزنهارستبمکر و عربده چشم تو ریخت خون جهانببین که چشم معربد چه شوخ و عیارستجهان ز باده لعل تو مست و بیخبرندکجاست آنکه بدور لب تو هشیارستچه غم ز سرزنش دشمن و ز طعن رقیببما اگر ز سر مهر یارما یارستهمه جهان چو اسیری بدور رخسارتبگرد نقطه خال تو همچو پرگارست