جنبش بحر عشق پیداشدموج زد نقش ما هویدا شدگشت دریا عیان بصورت مامائی ما نمود دریا شدهر دو عالم بنقش ما بنموداصل جمله حقیقت ما شدقلزم عشق زد نفس در دمجمله کاینات پیدا شدتا نماید کمال خود پیداعشق از خانه سوی صحرا شدعشق برخود لباس هر دو جهانچون بیاراست آشکارا شدحسن خود در لباس زیبا دیدعاشق خویش گشت و شیدا شدنام خود کرد عاشق و معشوقگاه مجنون و گاه لیلا شدغیر او نیست در جهان موجودبیند آنکو بعشق بینا شدغیرت عشق اینچنین فرمودکه نباشد بغیر او موجودتا نه بیند جمال او غیریخویشتن را بنقش جمله نمودهر زمان کسوت دگر پوشیدلحظهلحظه بحسن دیگر بودهمه او بود طالب و مطلوبغیر او نیست شاهد و مشهوداین همه نقش های گوناگوندر حقیقت بجز نمود نبودمهر رویش ز پرده ذراتچونکه بنمود جان ما آسودجمله عالم نمود در نظرمنقش موجی بروی بحر وجودهر دو عالم ظهور یک عشق استگر نظر میکنی بعین شهوددل چو دریافت ذوق حالت عشقپرده از روی راز خویش گشودمن یقین و گمان نمی دانمعلم و معنی بیان نمی دانممن مقامات و حال و کشف و شهودبی نشان و نشان نمی دانممن تجلی و نور و ذوق و سماعصحو و محو و عیان نمی دانمعقل و نفس و ملائک و ارکانلامکان و مکان نمی دانمهر دو عالم بدیده در نارماین جهان آن جهان نمی دانمغیر یک نقطه اندرین ادوارهیچ دور و زمان نمی دانمغیر آن یک حقیقت مطلقآشکار و نهان نمی دانمغیر یک نور منبسط بجهانمن زمین آسمان نمی دانموصف آن واحد کثیرنماهمچو این یک بیان نمی دانمشاهد عشق حسن خود پیداکرد اول بصورت اسماپس برون کرد سر ز جیب جهانگشت پیدا بکسوت اشیاهر زمانی جمال او ظاهرمی نماید بنقش ما و شماعشق هر دم ظهور دیگر داشتزان کند نقش مختلف پیداهر دم از کوی سربرون آردروی دیگر نماید او هر جاهر زمان جلوه دگر داردحسن رویش بدیده بیناعشق با حسن خویش می بازدمتهم کرده وامق و عذرامهر حسنش ز روی هر ذرهمی توان دید هم بدیده مامیخروشد محیط عشق دگرمیرساند بگوش جمله صداما خراباتیان می نوشیمخرقه زهد را کجا پوشیماز پی شاهد و شراب مدامدر ره جست و جو بجان کوشیمهر دو عالم روان بیک جرعهگر ز ما می خرند بفروشیمز آتش شوق شاهد و بادههمچو خنب شراب در جوشیمدر خرابات عشق مست و خراببی خبر از خودیم و مدهوشیمساقیا از شراب لعل لبتمست و لایعقلیم و بیهوشیموقت آن شد که سوی بحر رویمهفت دریا بیک نفس نوشیمغوطه در بحر بی کرانه زنیمعین دریا شویم و بخروشیمپس ببانگ بلند می گوئیماز کس این راز را نمی پوشیمعالمی پر ز شور می بینمدلبری بس غیور می بینماز سر کوی عشق عالم سوزعقل را دور دور می بینمز آفتاب جمال او عالمدایما غرق نور می بینماز دم جانفزای لعل لبشهر نفس نفخ صور می بینمدر تماشای جلوه رویشجان و دل در حضور می بینمشاهد حسن او بصد جلوهدم بدم در ظهور می بینمدر تجلی حسن او هر دمعالمی بی شعور می بینمهرکه دارد گمان که غیری هستدر یقینش قصور می بینمهر کسی کو نشان عشق بخواندگفت بین السطور می بینم