وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
نقل آمد از کبار اولیااز سری آن سرور اهل صفارهنمای سالکان را ه دینآن ولی خاص رب العالمینداشت در بغداد روزی مجلسیجمع گشته خاص و عام آنجا بسیبود او مشغول وعظ و پند خلقبهر حق نه از برای نان و دلقاز ندیمان خلیفه یک جوانبا رخ چون ماه و قد دلستانخادمان و نایبان از پیش و پسبا تجمل او سواره بر فرسبود احمد نام آن زیبا جوانمی گذشت از پیش آن مجلس چنانباش گفتا تا درین مجلس رویمپند این مرد خدا را بشنویمما به جایی که نمی باید شدنخود بسی رفتیم بهر شغل تندل از آنجا این زمان بگرفته استمی رویم آنجا که جان آشفته استپس فرود آمد در آن مجلس نشستمستمع گشت و در گفتار بستشیخ مشغول نصیحت بود و پندجان خلقان می رهانی د از گزنددر میان آ ن سخنها شیخ گفتکاندرین عالم هویدا و نهفتدر ضعیفی همچو انسان هیچ نیستگرچه در معنی جهان زو در کمی استهمچو انسان با خدا از نوع خلقکس نشد عاصی ز بهر فرج و دلقهست انسان قابل هر نیک و بدزان شود گاهی فرشته گاه ددچون نکو گردد چنان گردد نکوکه ملک را رشک آید هم از اوحاش للّه چونکه بد شد آدمیاز همه دیو و دد آمد در کمیبل اضل در شأن او نازل بوداز همه انعام او پستر شودننگ آید جمله را از صحبتشمی شمارد دیو و دد بی غیرتشزانکه انسان بهر عرفان آمدستترک آن کرده پی شهوت شدستچون که او مقصود خلقت را گذاشترایت عصیان به عالم برفراشتاو ز فطرت از هوی سر زیر شدکار آن بیچاره بی تدبیر شدسلطنت بگذاشت اکنون کد کندنیک پندار د و لیکن بد کندزین عجبتر نیست در عالم یقینبنگر آخر گر تو داری درد دینکز خدا با این ضعیفی آدمیچون نمی ترسد شود عاصی همیاین سخن بر جان احمد همچو تیراز کمان شیخ آمد دلپذیرگریه ها کرد آنکه تا بیهوش شدهمچو مستان واله و مدهوش شدبعد از آن برخاست زار و ناتوانسوی خانۀ خویش شد گریه کنانآن شب و آن روز را از سوز و دردهم نگفت او هیچ و هم چیزی نخوردروز دیگر خود پیاده آمد اوبا دل اندوهگین و زرد روبا دل پر درد در مجلس نشستبود مخمور و دگر شد باز مستچونکه مجلس گشت آخر بیقرارشد به سوی خانه، دل پردرد یارسرد او را شد دل از کار جهانبود کارش در جهان ناله و فغانآمد آن بیخود دگر روز سیمپا و سر در راه عشقش کرده گمبا رخ چون زعفران و دیده تربود تنها و پیاده بیخبراندر آن مجلس میان خلق بازآمد و بنشست با سوز و نیازداشت گوش و هوش با گفتار شیختا مگر بویی برد ز اسرار شیخچونکه مجلس شد تمام آ مد به پیشتا کند با شیخ عرض حال خویشگفت ای استاد استادان دینپیشوای جمله ارباب یقینروز اول چونکه گفتی این سخنگشت اندر گردنم همچون رسنآن سخن کلی مرا بگرفته استبا دل م صد راز پنهان گفته استکار دنیا بر دل من سرد شدجان عشر ت جوی من پر درد شدمن همی خواهم که گیرم خلوتیوز همه خلقان بجویم عزلتیدیده را بر بندم از کار جهانترک گویم مال و ملک و خان و مانشرح راه فقر و سیر سالکانبازگو اطوار و درد رهروانشیخ گفت او را چه ره جویی بجویا شریعت یا طریقت بازگویا طریق خاص گویم یا که عامهر چه می خواهی بخواه ای نیکنامگفت راز هر دو کن با من بیانتا مگر گردم ز هر دو رازدانگفت راه عام اول گویمتدر شریعت ز آب رحمت شویمترو نماز پنج وقت ای مرد کاربی تعلل با جماعت می گزارگر بود مالت زکوة مال دهروزۀ سی روزه ای از خود بنهاستطاعت گر بود بگزار حجور نباشد نیست بر تو خود حرجور تو راه خاص جویی ای پسرترک دنیای دنی گو سربسردست از کار جهان کلی بشویاندک و بسیار از دنیا مجویترک فرزند و زن و احباب گوترک مال و جملۀ اسباب گوترک خودبینی کن و بینام باشبگذر از آسا ی ش و رعنا مباشگر دهندت مال و دنیای بسیرد کن و مپذیر چیزی از ک س یدایماً می باش با یاد خداساز از درد و غمش جان را فدابا تو گفتم من بیان هر دو راهخود تو دانی این بود راه الهچون شنید احمد ز مرشد این بیانآمد او بیرون از آنجا در زمانبیخودانه روی در صحرا نهادفارغ از غم با خیال دوست شادروز دیگر ناگه ان یک پیره زنمو کنان و رو خراشان نعره زنپیش شیخ آمد بگفتا ای امامرهبر خلق جهان از خاص و عامبود فرزندی مرا تازه جوانبا قد و بالای چون سرو روانبود عالی همت و بس با حیاخوب روی و خوب خلق و باصفاآمد او روزی خرامان شاد بختیک زمان در مجلس وعظت نشستهم از آن مجلس گدازان بازگشتخود نگفت او هیچ با ما سرگذشتچند روزی شد که اکنون غایب استشوق او بر جان و بر دل غالب استمن نمی دانم چه شد احوال اوگشته ام جویای او من کوبکوزنده و مرده نمی یابم نشانچیست تدبیر من ای شیخ جهانسوخت جانم در فراق او تمامچارۀ کارم بکن ای نیکنامکرد زن بسیار زاری و فغانگشت آب از چشمۀ چشمش روانرحم آمد شیخ را بر گریه اشگفت ای مادر مشو ناخوش منشهیچ دلتنگی مکن جز خیر نیستحال فرزند تو من گویم که چیستدامنش درد طلب بگرفته استجانش از سودای عشق آشفته استاو ز کار و بار دنیا سیر شداز وجود خود بکل دلگیر شدترک دنیا و اهل دنیا گفته استسالک راه حقیقت گشته استچونکه آید پیش ما بار دگرکس فرستم تا ترا گوید خبرپیره زن شد سوی خانه بیقراراز غ م فرزند گریان زارزارتو چه دانی حال زار عاشقاندرد بیدرمان و سوز بیدلانقدر اهل درد داند اهل دردهر کرا دردی نباشد نی ست مردهر که گردد مبتلا اندر فراقاو شناسد سوز ودرد اشتیاقگر چنین حالی شود پیدا ترابا تو گوید شرح درد بیدوادرد و سوز عشق را درمان مجویپیش عاشق از سرو سامان مگوییکزمان بگذار شرح درد عشقبازگو سوز دل آن مرد عشقآن جوان از درد و سوز شوق حقروز و شب در گریه و آه و قلقدر فراق آن جوان پاکبازپیره زن پیوسته در سوز و گ د ازتو که بیدردی چه دانی درد راعاشقان را درد بهتر از دواعاشق حق گشته آن یک بی سخنعاشق عاشق شده آن پیر ه زنهر یکی گشته ز دیگر جام مستهر یکی را باده نوعی دیگر استچون برآمد مدتی آمد نهانپیش شیخ خویشتن آن نوجوانرنگ گلنارش شده چون زعفراناز ریاضت بس ضعیف و ناتوانگشته گردآلود روی مهوششدرهم و ژولیده موی دلکششدر بر افکنده پلاس کهنه ایکرده غم دیوار عمرش رخنه ایگشته بالای چو سرو او دوتاچهرۀ او دوستان را غم فزاآب حسرت از دو چشم او رواناز غمش شست ه دل از جان و جهانگفت خادم را سری کای مرد کاراول احمد را به پیش من بیارپس برو آن پیره زن را گو خبرتا بیاید بنگرد روی پسرخادم آوردش روان در پیش پیرساختش از خوان احسان بهره گیربعد از آن آن زال را کرده خبرآمدند اهل و عیالش سر به سراحمد آنجا می شنید گفت و گویزان نفس می داد دل را شستشویکآمدش صو ت کسان خود به گ وشکز فراق او همی کردند جوشخواس ت احمد سوی صحرا بازگشتزانکه جا بودش در آن صحرا و دشتگفت زن او را مرا در زندگیبیوه کردی نیستت شرمندگیس ا ختی فرزند دلبندم یتیمکی پسندد اینچنین کاری کریمچون پسر خواهد ترا من چون کنمدیده و دل تا به کی پر خون کنممن ندارم طاقت این دردسرگر نمی آیی پسر با خود ببراحمدش گفتا مشو اندوهگینمی برم فرزند تو فارغ نشینجامۀ نیکو برون کرد از پسرپس پلاس کهنه افکندش ببرکهنه زنبیلی به دست او نهادبا پسر گفتا روان شو همچو بادمادر فرزند چون آن حال دیدسخت بیطاقت شد وعقلش پریدگفت با احمد که فرزندم گذارمن ندارم طاقت این کار و باردر زمان فرزند خود را در ربودبس عجایب حالت او را رخ نمودزن چو احمد را به راه عشق حقدید از خلق جهان برده سبقعشق او چون دید هر دم بر مزیدکردکلی آن زمان قطع امیددرد احمد در دل زن کار کردشددلش زین گفت و گو یکباره سردگفت زن گیرم وکیلت بی سخنتا ا گر خواهی گشاید پای منخود جواب زن بگفت و بازگشتروی بر صحرا نهاد و کوه و دشتمدتی رفت و نیامد زو خبرکس ندانست او کجا دارد مقربعد ماه چند در پیش سرییک شبی آمد فقیری بر دریگفت ای شیخ زم ا ن احمد مراگفت رو با شیخ گو ای پیشواجان به لب آمد مرا دریاب زودگرچه نبود وقت مردن چاره سودزنده بودم در جهان از بوی توجان سپارم عاقبت بر روی تودر زمان برخاست شیخ نامداررفت تا بیند که او را چیست کاراوفتاده دید احمد را به خاکدر درون گور خانه دردناکنی به زیرش فرش و نی بالین به سرآمده جان بر لب و تشنه جگرشیخ آمد بر سرش بنشست زوداز غم احمد دلش پر درد بودبود جانش بر لب و جنبان زبانمستمع شد تا چه می گوید نهانمی شنید آهسته می گفت آن زمانبهر روزی اینچنین کردم چنانپس سرش ا ز خاک شیخ اوستادپاک کرد و بر کنار خود نهادچشم را بگشاد احمد شیخ دیدگفت ای استاد وقت آن رسیدکز غم دنیا بکل یابم فراغدرکشم از بادۀ شادی ایاغمی برم جان زین جهان پر جفاهمرهم همت کن ای کان وفااحمد آمد پیش شیخ اوستاددست و پای شیخ را او بوسه دادگفت شیخا آن چنان که جان ماوارهانیدی از این ظلمت سراجان و دل از رنج در راحت فتاددر دو عالم حق ترا راحت دهادشیخ و احمد هر دو مشغول سخنناگهان آ مد دوان آن پیره زنبود احمد را عیال و یک پسربود سالش پنج و شش یا بیشترهر دو را آورد با خود آن زمانهر سه با هم گریه و زاری کنانچشم مادر چونکه بر احمد فتادپس عجب حالی در آندم دست داددید فرزندی چنان خوب و لطیفموی ژولیده رخش زرد و نحیفآنچنان تازه جوانی همچو جانهمچو مویی گشته زار و ناتواننعره زد خود را به پایش درفکندگفت آخر جان مادر تا به چندمی بسوزی جان این بیچاره رارحم ناری بر خود و بر ما چرامادر از سویی چنان گریه کنانزن ز یک سوی دگر نعره زنانکودک از سویی به فریاد وفغانرفته آه هر یکی تا آسمانکودکش افتاد در پای پدرشد سری گریان ز حال آن پسراهل مجلس جمله گریان زار و زارشد در آن ساعت قیامت آشکارآتشی افتاد در جان همهدر خروش آمد ملک زین دمدمهکوشش بسیار کرده تا دمیآورند او را سوی خانه همیخود نکرد آ ن قول ایشان را قبولبلکه از گفتار ایشان شد ملولهر که دارد این طلب در راه حقمی برد از طالبان بی شک سبقاین چنین در راه حق باید شدنترک کردن خانه و فرزند و زنهر چه از حق دور می سازد ترابت شمار آنرا تو در راه خداهر چه گردد مانع راه خداگر نگویی ترک آن باشد خطاگفت احمد شیخ دین را ای اماممقتدا و رهنمای خاص و عاماز چه فرمودید ایشان را خبرکار ما خواهد زیان شد سر بسرشیخ فرمودند مادر پیش ازینآمد و می کرد زاریها چنینرحمم آمد پس پذیرفتم ازوتا ترا با او نمایم روبرواین خبر کردن کجا بی حکمت استهر چه کامل کرد عین رحمت استمی کند تعلیم سالک پیر راهیعنی ار تو می روی را الههمت عالی چنین باید تراتا شوی لایق به توحید خدااین بگفت و شد نفس زو منقطعشد حجاب تن ز روحش مرتفعپس سری نالان و گریان و حزینرفت سوی شهر با جان غمینتا بسازد ساز تجهیز و کفنآن شهید عشق جانان را به فندید خلقی را که می آید بروناز درون شهر دل پر درد و خونشیخ پرسید از یکی کآخر کجامی روند این خلق برگو ماجراگفت او مر شیخ را کای پرهنرنیست گویی خود شما را این خبردوش آمد ز آسمان شیخا نداهر که خواهد بر ولی خاص ماتا گزارد او نماز ی گو بروسوی گورستان شود ویرانه جوجلمه خلق شهر با سوز و گدازمی روند آنجا که بگزارند نمازاینچنین شد حال آ ن مردانه مرددر طلب جان را به حق تسلیم کردچون درین ره کرد ترک آرزوداستان شد در طریقت جست اواین چه عشق است و چه ذوق است و طلباین چه سوز است و نیاز بوالعجبطالبان را این سخن پیر رهستاین کسی داند که جانش آگهستتو گمان داری که مرد طالبیبر طلبکاران عالم غالبیکو ترا ترک هوی ها و هوسکو خلاف نفس در ره یکنفسترک عجب و کبر و خودیینیت کونیستی و عجز و مسکینیت کوترک خورد روز و خواب شب کجاستآه سرد و نالۀ یا رب کجاستنالۀ جانسوز و دردآلود کوروی زرد و اشک خون پالود کوزاری و درد و فغان و آه کوترک ملک و حرص مال و جاه کوهر که غالب گشت بر نفس و هویاوست بی شک طالب راه خداهر که درد عشق سوزد دامنشجان و دل بگرفته از ما و منشهر کرا درد ریاضت تافته استهر که بی شرک است ایمان یافته استگر ز وصل دوست خواهی برگ و سازهر چه داری در ره جانان ببازهستی خود ساز وقف نیستینیست چون گشتی بدانی کیستیرو فدای عشق او کن جان و دلعاشقانه خودپرستی را بهل